بسم الله الرحمن الرحیم
چند روزی ست که درگیر امتحانات و یک پروژه کاری هستم و حسابی سرم شلوغ شده
توفیقی شد چند روزی به دیار شهداء سفر کنم، گفتم بد نیست چند سوغاتی هدیه دوستان عزیز تقدیم کنم.

کربلا 295 کیلومتر- تابلویی که حسابی آدم را هوایی می کند.
خروجی شهر قصر شیرین - بزرگراه راه کربلاء نزدیک مرز خسروی


پادگان ابوذر - این قدمگاه یاران آخرالزمانی امام حسین(ع) هنوز نام شهیدان را بر سینه خود به عنوان مدالی پرافتخار دارد.

پاوه 9 شهید غریب و مظلوم را در خویش جای داده، که دور از پدر و مادر و دوستان خویش در اینجا آرمیده اند.

و نام شهید مصطفی چمران که بر تارک پاوه چون خورشیدی می درخشد
بسم الله الرحمن الرحيم
{{ وَ أَمّا اْلَّذينَ سُعِدُواْ فَفِي اْلْجَنَّهِ خالِدينَ فيهَا مَادَامَتِ السَّماواتُ وَ اْلأّرْضُ إِلّا مَا شَاءَ رَبُّكَ عَطَاءً غَيْرَ مَجْذوذٍ ((108)) فَلا تَكُ مِريَهٍ مِمّا يَعْبُدُ هَؤُلاءِ مَا يَعْبُدُونَ إلّا كَمَا يَعْبُدُ ءَابَاؤُهُم مِّن قَبْلُ وَ إِنّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصيبَهُمْ غَيْرَ مَنقوصٍ ((109))
« اما آنها كه خوشبخت و سعادتمند شدند، جاودانه در بهشت خواهند ماند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد. بخششي است قطع نشدني.(108)
پس شك و ترديدي در باطل بودن معبودهايي كه آنها ميپرستند ، به خود راه مده . آنها همان گونه اين معبودها را پرستش ميكنند كه پدرانشان قبلاً ميپرستيدند ؛ و ما نصيب آنان را بي كم و كاست خواهيم داد.(109) سوره هود}}
اميدوارم كه حالتان همگي خوب ـ و دماغتان چاق ـ باشد، چندي پيش كه حضرت امام (مدظله العالي) دستوري مبني بر خالي نگذاشتن جبههها از نيروهاي متعهد صادر نمودند .
حقير تصميم به لبيك گفتن به اين پير خمين و رهرو صديق حسين گرفت ـ م ـ و براي اينكه عزم خود را جزم گرداند بسيار با خود حديث نفس نموده تا با شناختي صحيح و در ضمن با فراهم آوردن محيطي مناسب اقدام به اين عمل الهي نمايد.
مادر جان در همين لحظات كه قلم من چون جسمي بر روي اين ورقه ميرقصد « نه همچون رقاصك بر روي صحنه كه باعث لذت بردن و به هدر بردن نيروهاي ديگران ميشود. » بلكه بسان رقص احياگري كه خالصانه جوهر قلم خود را قطرات خون خود قرار داده و با رقص خود شما را به خود دعوت ميكند در اعماق وجود خود در تلاطم است و در اين انديشه كه چگونه دست تقدير ميان او و بستگاني كه با آنها انس و الفت داشته كيلومترها ، نه بلكه گفتهام شايد يك تاريخ و آن هم تاريخي از عقائد- سليقهها - رفتارها و خيليهاي ديگر فاصله انداخته است .
مادر شايد پيش خود چنين فكر كرده باشي كه قول دادي به جبهه نروي ، پس چرا؟
مادر جان شما يك زن هستيد و بالاتر از زن بودن يك مادر هستيد و خصوصيت مادر بودن اقتضا ميكند كه بيش از حد مهربان باشيد و در همين لحظه كه شما مشغول خواندن نامه هستيد، حتماً مطلع هستيد كه چندين ميليون مرد اعم از پير و جوان در صحنه جهاد مردانه جان ميبازند .
آيا تا به حال فكر كردهايد كه آنها نيز مادراني همچون مادر من دارند كه با چشماني گريان هر لحظه در انتظار بازگشت فرزند جگرگوشهاش ؛ آيا آنها مادر نيستند؟
اگر من به جبهه نروم ، او نرود و ما نرويم پس چه كسي برود؟
مادر آيا تا به حال اين آيه كريمه از قرآن به چشمت خورده است؟!
((پس چرا قيام نميكنيد از براي كسي كه از خداوند طلب نجاتشان را از قوم ستمگر و ظالم ميخواهند؟))
آيا ما مسلمان نيستيم؟؛ آيا ما شامل اين آيه شريفه نميشويم؟
بيائيد زنجيرهاي اسارت شيطان را با توكل و صبر پاره كنيم و با چشماني بصير و ملكوتي به جهان نظاره كنيم ، لحظهاي از بند هوا و هوس درآييم وآدميت را مشاهده كنيم .
شايد دلت بخواهد كه از اوضاع و احوال جبهه برايت نقشي ترسيم كنم .
« زبان قاصر است ». شما برنامه صبح جمعه راديو را حتماً گوش ميكنيد، برنامهاي دارد به نام دنياي وارونه وارونه ؛ به والله صحنههاي نبرد نيز چنين است.
اينجا به واقع (( فاستبقوا الخيرات)) مصداق دارد؛ به راستي زاهدان شب و شيران هنگامه كارزار هستند و جان كلام اينكه اين جا لشگريان مولا صاحب الزمان « همان كه عدالت در انتظار اوست » زندگي ميكنند.
به هر حال از اين كه سر همگي شما را به درد آوردم عذر ميخواهم. از دوري همگي شما را ميبوسم . به پدر جان خيلي خيلي سلام ميرسانم و از دور دست او را ميبوسم ؛ به راستي كه هر چه دارم بعد از خدا از اوست.
از جانب من از همه دوستان و آشنايان طلب حلاليت كنيد و به همگی سلام صميمانه مرا برسانيد.
ما به زودي عازم غرب خواهيم بود انشاءالله
به اميد پيروزي اسلام و سلامتي امام امت و همگي خدمتگزاران به اسلام و مسلمين
فالله خير حافظاً و هو ارحم الراحمين
پاورقی
مادر عزيزم ؛ در اولين شبي كه آمدم حضرت صاحب الزمان «عج» را در خواب ديدم . من در حالت
بيحسي بودم شخصي از من پرسيد :« اين آقا كيست؟ و آيا ايشان نيز به جبهه مي آيد؟ »
ولي من محو جمال آقا شده بودم.

به راستی خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند.
اولین بار شش سال پیش دیدمش ، توی دوره راویان نور، بچه ها را برده بودند دانشگاه شهید بهشتی(ره) برای مقدمات دوره، نزدیک اذان صبح بود ، بیدار شدم تا وضو بگیرم، بیدار بود و کنار تانکر آب داشت وضو می گرفت، خیلی خونگرم و صمیمی با من سلام علیک کرد و این شد فتح باب دوستی ، دانشجوی دانشگاه علوم و تحقیقات بود، نورانی و با محبت، عجب نمازی خواند آن شب....
توی دوره عملی راویان خیلی با هم اخت شدیم، او هم مثل من بدجوری هوای کربلا کرده بود اما ظاهرا فعلا باید می سوختیم تا راهی می شدیم.....، هر چه می کردم از عکس می گریخت بالاخره راضی شد تا این عکس دسته جمعی را بگیرد اما اصلا اهل ژست گرفتن نبود....

شهید محمد عاشوری- نفر دوم از چپ، به راستی به کدامین افق می نگریست؟ در این مقتل شهدای چزابه
.......
آذر سال 84 بود، برای اردوی مریوان تماس گرفتم تا بیاید، گفت : به رفقا و همکارام قول دادم اگر بیام ، ایشان را هم ببرم، امسال بچه ها ماموریت دارند نامردی تنها بیام ، اما قول بده برای سال بعد یه سهمیه ویژه برای ما بگذاری کنار.......... قول دادم .
اسفندماه 84 بود ، چند وقتی که توی راهیان نور مشغول طراحی نقشه راهنمای زائرین و چند برنامه دیگر بودم ، حسابی خسته شده بودم از طرفی هم از آن همه بی مهری و اذیت ها کلافه بودم، می خواستم بی خیال ادامه کار بشم.
از در اتاق راویان آمد داخل و نقشه را جلوم روی میز دید، گفت: (( شنیدم داری برای راهیان نور یه نقشه طراحی می کنی، همین نقشه است؟))
-: بله ، ولی دیگه خسته شدم، این چند وقته خیلی اذیت شدم، می خواهم بی خیال بشم.
--: ببین سید جان ، هر کاری خستگی و زحمت داره ولی در عوض این کار شما ، خدمتی بزرگیست به زائرین و مورد رضای خدا، پس یا علی بگو و دیگر هیچ...
آن قدر گفت تا اقناعم کرد، خستگی از تنم در رفته بود، یک پرینت از نقشه برداشت تا ایراداتش را برایم بگیرد و راهنمایی ام کند.
دوباره جانی گرفتم و کار به آخر رسید....
ماه بعد توی دوکوهه دیدمش ، آن قدر کار کرده بود و به زائرین خدمت کرده بود که گوشه ای خوابش برده بود، چقدر چهره اش معصوم و دوست داشتنی بود..
فروردین 86 بود ، توی میدان انقلاب دیدمش ، همراه همسرش بود، از دور سلامی و لبخندی رد و بدل شد و گفت: (( سید اردوی غرب چی شد؟))
گفتم : (( محمد جان داریم ماه بعد می رویم ، خبرت می کنم))
رفته بودم نمایشگاه کتاب، سر نماز مغرب محمد شاعری نشست جلوم، بعد از نماز رو به من کرد:
--: سید محمد عاشوری را می شناختی؟
-: بله چطور؟
-- : مهدی ، زنگ زد و گفت ، محمد عاشوری امروز شهید شد؟
آسمان لحظه ای در برابر دیدگانم تار شد، و اشک مهمان چشمهایم شد و تمامی خاطرات پنج ساله از برابر چشمانم عبور کردند....
اردوی بعدی مریوان خودم هم نرفتم ، آخر به قولم وفا نکرده بودم
شهید محمد عاشوری- به راستی که شهدا در قهقهه مستانه شان و شادی وصالشان عند ربه یرزقون هستند
به بهانه سالگرد شهادت برادر عزیز همه بچه های راوی
علیرضا همیشه ناراحت بود که بچه ها در جاده اهواز- خرمشهر که محل اصلی عملیات بیت المقدس و حماسه گردان سلمان و شهادت حسین قجه ای بوده است؛ می خوابند.
توی اردوی عملی دوره سوم که بودیم ، وقتی داشتیم از همان جاده می گذشتیم، همه را بیدار کرد و حماسه گردان سلمان و حسین قجه ای را برایمان روایت کرد.
.....................
وقتی که توی دوکوهه او به همراه محمد گودرزی سوار ماشین شدند و عازم خرمشهر شدند، سوار یک تاکسی شدم و اول آمدم اهواز و بعد آبادان و سپس به خرمشهر رسیدم.
توی مقر به یکباره جواد تاجیک به طور وحشتناکی ، خبر تصادف رستمی را به من داد،..........
فردا صبح از خرمشهر راهی اهواز شدم، وقتی کنار جاده ماشینشان را دیدم که چگونه در کنار جاده اهواز خرمشهر افتاده، حماسه ای دیگر از این جاده در ذهنم نقش بست.
حماسه مرد خستگی ناپذیر راویان " شهید علیرضا رستمی"

شهید" علیرضا رستمی" راوی خستگی ناپذیر که در جاده اهواز- خرمشهر آسمانی شد



شهید علیرضا رستمی
به راستی که شهداء در خنده های زیبایشان و قهقهه مستانه شان در کنار خدای خود روزی می خورند
حماسه گردان سلمان چه بود؟
گردان سلمان از ظهر روز اول عملیات بیت المقدس ( 10 اردیبهشت 61) وظیفه پدافند در منتهاالیه سمت چپ مواضع تیپ 27 در حاشیه جادهاهواز ـ خرمشهر را به عهده گرفته بود و بارها با پاتكهای واحدها زرهی دشمن دست و پنجه نرم كرده بود. فرمانده این گردان،سردار شهید حسین قجهای دوشادوش رزمندگان بسیجی تحت امرش جنگیده بود، به جای هر آر.پی.جیزن شهید، قبضه موشكانداز را بر سر دوش گرفته،تانك میزد،پشت تیربار گرینوف قرار میگرفت وشلیك میكرد و 4 شبانهروز بود كه یك روند و بدون آنكه حتی دقیقهای خفته باشد،جنگیده بود.
نهایتاً موفق شد در صبح روز 15 اردیبهشت از دو سمت چپ و راست جاده اهواز ـ خرمشهر گردان سلمان را در محاصرهگازانبری واحدها تانك و پیاده خود قرار دهد.
ساعتی بعد محمدرضا موحددانش معاون گردان سلمان (برادر كوچكتر علی موحددانش فرمانده گردان حبیب مظاهر) به شهادت رسید و بار مسؤولیت اداره گردان در عملیات یكسره بر دوش حسین قجهای قرار گرفت.
مشكلات حاج احمد جهت رهایی گردان سلمان از حلقه محاصره یكی و دو تا نبودند. به علت نزدیك بیش از حد گردان سلمان و دو تیپ محاصره كنندهعراقی،حاج احمد نمیتوانست برای رزمآوران این گردان درخواست آتش توپخنه كند. حاج احمد از آن بیم داشت كه مبادا ناخواسته نیروهای گردان سلمان نیز، زیر آتش خودی قرار گیرند. در عوض، توپخانه دشمن ابداً پروایی از این كار نداشت و چتر انبوهی از آتش سنگین توپخانه، كاتیوشا و خمپارههای خود را بر سر بسیجیان گردان سلمان بسته بود. حسن قجهای و رزمندگان تحت امر او، از ساعت 30/7 تا حوالی 30/10 دقیقهبامداد، در یك چنین وضعیت دشواری در حلقهگازانبری محاصره دشمن دوام آورده بودند.
كار، آن چنان دشوار شد كه حاج احمد پس از مشورت با حاج همت تصمیم گرفت با توجه به احتمال در مخاطره افتادن سرنوشت كل عملیات، گردان تازهنفس دیگری را جهت شكستن محاصره دشمن، به غرب كارون اعزام كند. منتها قبل از اقدام به چنین كاری، قرار شد تا به هر طریق مقدور،نیروهای گردان سلمان فارسی از جاده عقبنشینی كنند.
هم از این رو، حاج احمد مسؤولیت اجرای عقب نشینی گردان سلمان را حاج همت واگذار كرد.
«… حاج همت بلافاصله پای بیسیم روی چانل گردان سلمان رفت. تماس پشت تماس بود و اصرا بیوقفه همت كه به رمز میگفت:حسین جان!… باید برگردی عقب. از آن طرف خط،صدای حسین قجهای را میشنید كه میگفت: من اگر توان شكستن خط محاصره پشت سرم را داشته باشم، چرا برگردم عقب؟ خب، خط جلو را میشكنم و میروم خرمشهر! حاج همت گفت:انگار دستور مفهوم نشده؟… به تو میگویم باید برگردی عقب!…
حسن قجهای گفت: حاجی! من دیگر هیچ كس را جز خدا ندارم! شما كه میگویید به عقب برگرد، بهتر است دانید من نه قادرم به عقب بیایم،نه میتوانم به جلو بروم؛ اما به یاری خدا مقاومت میكنم. نمیگذارم عراقیها حلقه محاصره را از این كه هست تنگتر كنند. داغ اسیر گرفتنمان را به دلشان میگذاریم.»
همین سخنان تكاندهندهفرمانده گردان سلمان موجب گشت كه حاج همت پس از هماهنگ با حاج احمد، به همراه دو بیسیمچی خود و حاج محمود نیكومنظر مسؤول تداركات تیپ،راهی خط مقدم نبرد شود. به دستور حاج احمد، حاج محمود نیكومنظر مخصوصاً همراه حاج همت به غرب كارون رفت، تا ضمن یادگرفتن راه كار، در صورت امكان بتواند نیروهای شهید و زخمی «گردان سلمان» را به عقب منتقل كند.
حاج ابراهیم همت و همراهان او به خط آتش زدند،حلقه محاصرهدشمن را به نحوی معجزهآسا پشت سر نهاده و به مواضع «گردان سلمان» رسیدند. تازه با نفوذ به داخل گازانبر دشمن بود كه حاج همت متوجه علت اصرار حسن قجهای بر عدم عقبنشینی شد. تعداد نیروهای قادر به رزم گردان سلمان، به چیزی حدود سی ـ چهل نفر رسده بود. مابقی نیروهای گردان همگی شهید و یا مجروح شده بودند. 90 درصد زخمیها نیز،جراحتهای مهلكی داشتند.
«… حاج همت رفت سروقت حسین قجهای… زیر آن آتش سنگین همت رو به حسین داد میزد: باید هر شده،ولو سینهخیز، برگردی عقب برادر من! حسین هم میگفت:اصلاً حاج آقا شما بیخود اینجا آمدید. چرا جانتان را به خطر انداختید؟ اگر كسی باید به عقب برگردد، آن شما هستید، نه من! حاج همت این بار كمی نرمتر شد. دست گذاشت روی رگ خواب حسین و گفت:حسین جان تو كه ولایت امام را قبول داری. هر چه باشد،بنده روی اصل لسله مراتب ولایی هم كه شده،مسؤول تو هستم و باید هر دستوری را كه میدهم، اطاعت كنی. همانطور كه حاج احمد هم هر دستوری را كه به من بدهد، بابت ولایتی كه بر من دارد، شرعاً مكلفم انجامش بدهم.
حسین حرفهای حاجی را با گوش عقل شنید و با زبان دل جواب داد. با یك بعضی توی صدایش به همت گفت: حاجآقا! این درست كه شما به بنده ولایت دارید، فرمانده من هستید، ولی آخر مگر خود شماها مرا مسؤول بچههای این گردان نكرید؟
گردانی را كه بچههای آن شهید و مجروح اینجا به خاك افتادهاند، چطور ول كنم و برگردم عقب؟ اینها بچههای من هستند،رفیقهای منند. من هم در مقابل اینها مسؤولم. میخواهم با همین بچهها باشم. یا من هم شهید میشوم، یا به یاری خدا آنقدر مقاومت میكنیم تا با شكستن حلقه محاصره، همهجگر گوشههایم را، تا آخرین نفر به عقب بیاورم!…
حاج همت باز خواست چیزی بگوید كه حسین حرف او را قطع كرد و گفت:حاجی! بگذار حرف آخرم را بزنم. من و این بچهها،دیشب همقسم شدیم خودمان را به «خرمشهر» برسانیم. برای ما عقبنشینی هیچ مفهومی ندارد!… همت دیگر حرفی برای گفتن به حسین نداشت…».
با مراجعت حاج همت و ارائه گزارش وضعیت فوقالعاده وخیم رزمندگان گردان سلمان، حاج محمود شهبازی، فرمانده محور عملیاتی سلمان دستور داد بلافاصله دو گردان جهت شكستن حلقه محاصره نیروهای گردان سلمان فارسی وارد عمل كند. شهبازی نیز این مأموریت را به اسماعیل قهرمانی و اكبر حاجیپور، فرماندهان گردانهای انصار و عمار محول كرد.
ا آن لحظه،حسین قجهای و معدود نیروهای قادر به رزم او توانسته بودند به مقاومت مؤمنانه و نابرابر خویش در مقابل یورشهای پیدرپی دو تیپ دشمن ادامه دهند. باور كردنی نبود. شاگرد تیزهوش مكتب رزمی حاج احمد در نبردهای «مریوان» و فرمانده ریزنقش و خجالتی گردان سلمان فارسی، به همراه جمعی بسجی كم ساز و برگ، اینك وارد هفتاد و سومین ساعت مقاومت عاشورایی خویش میشد. ساعتها پایداری در زیر آتش توپخانه و بمبارانهای هوایی میگها و هلیكوپترهای توپدار، دفع پاتكهای پیاپی دشمن،آن هم در شرایطی كه تانكهای مدرن «تی ـ 72» ارتش عراق، بسیجیان گردان سلمان را تك به تك، آماج آتش تیر مستقیم خویش ساخته بودند. اكنون بر دوست و دشمن معنای نظریه بدیع حاج احمد؛ در «فعال كردن جوهرهبسیجی»، آشكار گشته بود.
حاج احمد كه طاقت ماندن در قرارگاه را نداشت، دیگربار روانه خط مقدم شد.
پس از حضور در خط، حاج احمد پیش از هر اقدامی، ابتدا بر آن شد تا گره از كار فروبسته گردان سلمان بگشاید. هم از رو، فرماندهی عملیات نیروهای دو گردان انصار و عمار را شخصاًبه عهده گرفت. سرانجام در پی چهار ساعت درگیری شدید، رزمآوران این گردانها حوالی ساعت 17 بعدازظهر روز پانزدهم اردیبهشت توانستند حلقه محاصره دشمن را بشكنند و خود را به مواضع گردن سلمان برسانند.
«… وقتی بالای سر بچههای سلمان رسیدیم، دیدیم حتی یك نفر از آنها سالم نمانده. خود حسین قجهای هم در آن آخرین دقایق قبل از شكسته شدن حلقه محاصره، مظلومانه شهید شده بود. زیر آن آفتاب سوزان، اجساد بیجان شهدا و پیكرهای بیرمق مجروحان گردان سلمان،دور تا دور جسد خونین حسین، روی زمین مقتل افتاده بودند…
بعد از شهادت محسن وزوایی، شهید شدن حسین دومین داغ بزرگی بود كه در جریان حمله الیبیتالمقدس بر دل حاج احمد نشست اما این مرد، این جوانمرد، با آن كه جگرش میسوخت، خم به ابرو نیاورد.»
حسین قجهای و همرزمان دریادل او در گردان سلمان، با پایداری حماسی خویش، پیروزمندانه به شهادت رسیدند؛ چرا كه دشمن، علیرغم آن همه پاتك پیدرپی نتوانست حلقه محاصره را بر گرد رزمندگان گردان سلمان تنگتر كند. اگر چنین میشد، علاوه بر اسارت شهیدقجهای و باقی مانده نیروهای گردان سلمان، سر پل آزاد شدهای هم كه در كرانه غربی رود كارون به تصرف سپاه اسلام درآمده بود، در معرض خط قطعی قرار میگرفت و در چنین صورتی، شاید سرنوشت كل عملیات «الی بیتالمقدس» و آزادسازی «خرمشهر»، هر چند در كوتاه مدت، به گونهای دیگر رقم میخورد. از دیگر بركات این مقاومت حسینوار، تأثیر شگرفی بود كه این واقعه بر روحیه رزمندگان تیپ 27 محمد رسولالله صَلَّیالله عَلَیه وَ اله وَ سَلَّم بر جای نهاد.
«… پایداری و شهادت مظلومانه حسین و بچههای او، نیروهای ما را در آن روز به سختی تكان داد… هر كس كه از ماجرای گردان سلمان باخبر میشد، برای جنگیدنی مثل شهید قجهای بیشتر تحریص و ترغیب میشد.»

شهید حسین قجه ای ، فرمانده دلاور گردان سلمان
بسمه تعالی
چند وقتی نبودم، توفیقی بود تا ایامی را در خدمت زائران شهداء باشیم، سال نو شده اما باز هم مولای ما نیامد، زمین زنده شده ولی دل های ما هنوز مرده است.
بیا ای مهدی جان و دل های ما را زنده کن؛ خوشا آنانی که شما را زیارت کرده و برایتان جان دادند
قطعه ای از آخرین نامه یک شهید دانشجو -1- به مادرش:
مادر عزيزم ؛ در اولين شبي كه آمدم حضرت صاحب الزمان «عج» را در خواب ديدم .
من در حالت بي حسي بودم شخصي از من پرسيد :« اين آقا كيست؟ و آيا ايشان نيز به جبهه مي آيد؟ »
ولي من محو جمال آقا شده بودم.
-----------------------------
1- شهید محمد رضا دانیالی بروجردی، دانشجوی ممتاز رشته ریاضی، دانشگاه شهید بهشتی لرستان؛ که در عملیات کربلای 2 در حاج عمران به شهادت رسید. و جسم و روح را یکجا تقدیم محبوب کرد.
امروز خبری بسیار تاسف برانگیز بر سایت های خبری جهان نقش بست
خبر شهادت یکی از مردان بزرگ سپاه اسلام ، یکی از یاران آخرالرمانی امام حسین(ع) ، همان کسی که اسرائیل را بیچاره کرده بود
مردی به نام (( عماد مغنیه))
عماد مغنیه، تروریست یا انقلابی!!
"عماد حسن مغنیه" یا به قول منابع اطلاعاتی غربی "عماد فوزی مغنیه" و "عماد فائز مغنیه" یا به قول رسانه های عربی مخالف مقاومت اسلامی لبنان، "الحاج الثعلب" روباه، سال 1341 شمسی در روستای "عربصالیم" از توابع شهر نبطیه در استان صور در جنوب لبنان، دیده به جهان گشود.
مغنیه که در خانواده ای 5 نفره متشکل از پدرش "آیت الله شیخ جواد مغنیه"، مادر و دو برادرش به نام های "جهاد" و "فواد" می زیست، تحصیلات عالی خود را در "دانشگاه آمریکایی بیروت" ادامه داد.

وی که با "سازمان آزادیبخش فلسطین" همکاری مبارزاتی داشت، مدتی محافظ شخصی "یاسر عرفات" بود. ولی پس از حمله سراسری ارتش صهیونیستی در خرداد ماه 1361 به لبنان که تا بیروت پایتخت این کشور پیش رفت، پس از عقب نشینی و خروج نیروهای عرفات از طریق بندر بیروت، از این گروه فاصله گرفت و به جنبش شیعی "افواج المقاومة اللبنانیة" که توسط "امام موسی صدر" و شهید دکتر "مصطفی چمران" بنیان گذاری شده بود، پیوست.
استعداد فراوان، از خود گذشتگی و شجاعت که از خصوصیات بارز او بشمار می آمدند، در هم آمیخته و از او شخصیتی انقلابی تمام عیار بوجود آوردند.
"جهاد" برادر عماد، در سال 1363 طی عملیات علیه اشغالگران به شهادت رسید.
"فواد" نیز قربانی توطئۀ سازمان جاسوسی اسرائیل موساد شد و به شهادت رسید.
یکی از جاسوسان صهیونیست، تحت پوشش تاجری فلسطینی، توانست به فواد که کارهای تجاری انجام می داد، نزدیک شود. هدف او به تله کشاندن عماد بود که چندین بار اقدام به این کار کرد که وی را به نزدیک مناطق اشغالی جنوب لبنان بکشاند تا یگان های ویژه آدم ربایی او را بربایند، ولی به دلیل حساسیت بیش از حد عماد، موفق به انجام این طرح نشد.
تاجر جاسوس توانست قراری با فواد بگذارد و به خیال خود با این وعده که مقداری تجهیزات و وسایل نظامی از مناطق اشغالی آورده است، خواست که عماد را هم به تله بکشاند.
سرانجام پس از آن که سردمداران اطلاعاتی رژیم صهیونیستی از ربودن مغنیه ناامید شدند، تصمیم به قتل او گرفتند.
در یکی از روزهای سرد زمستان 1373 درست دقایقی قبل از آن که عماد به دلیل مراعات کلیه جوانب امنیتی به دفتر برادر خود در "حیّ الصُفیر" در ضاحیه در جنوب بیروت بیاید، ماشین بمب گذاری شده در کنار دیوار دفتر منفجر شد و فواد و یکی از دوستانش به شهادت رسیدند.
با تشکیل "حزب الله لبنان" در سال 1362، عماد مغنیه نیز همچون حجت الاسلام "سیدعباس موسوی" – دبیر کل حزب الله که بعدها در حمله تروریستی بالگردهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید - و "سیدحسن نصرالله" دبیر کلی فعلی حزب الله، از جنبش امل خارج شد و در مقاومت اسلامی نقش بسزایی ایفا کرد.
شرکت او در سلسله عملیات نظامی و تاثیرگذار علیه اشغالگران صهیونیست، باعث شد تا دشمنان از او به عنوان شخص اول در نبرد با مقاومت اسلامی یاد کنند.
عماد مغنیه در پاییز 1362طی عملیاتی علیه آمریکا در کویت، به اسارت درآمد، ولی با ترفندهای گوناگون موفق به رهایی شد. پس از آن بود که سازمان جاسوسی آمریکا C.I.A پی به شخصیت واقعی وی برد و در بدر به دنبال دستگیری او لبنان و خاورمیانه را زیر پا گذاشت.
آمریکا عماد مغنیه را دشمن سرسخت و خطرناک خود می داند. بدان حد که وی را مسئول انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت و کشته شدن 241 کماندو و همچنین مقر چتربازان فرانسوی در بیروت و کشته شدن ده ها تن از آنان می داند. همچنین او را مسئول چندین نوبت عملیات شهادت طلبانه علیه سفارت آمریکا در لبنان و کویت و ربودن هواپیمای T.W.A می داند.
آن چه مسلّم است، برخلاف آن چه آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه عماد مغنیه جوّ سازی می کنند و او را تروریستی بزرگ می نامند، وی تنها رزمنده ای خالص از مقاومت اسلامی لبنان بود که برای نجات کشورش از اشغالگران، تا پای جان مبارزه کرد و بیش از 26 سال، سازمان های اطلاعاتی سیا و موساد را به دنبال خود کشاند.
بدون شک توانایی های خارق العاده عماد مغنیه یا همان "حاج رضوان" "لجنه امنیه" حزب الله، نقش بسزایی در پیشرفت کمیته امنیتی و وارد آوردن ضربات جبران ناپذیر بر رژیم اشغالگر قدس داشته است.
امروزه هر کس بخواهد از دین و کشور خویش در مقابل اشغالگران دفاع کند، به تروریسم متهم می شود که این امری تازه نیست.
جایزه 25 میلیون دلاری پلیس F.B.I آمریکا برای زنده یا مرده عماد، نشان از هراس جنایتکاران و تروریست های دولتی از هر گونه مقاومت دارد.
ترور عماد مغنیه در شرایطی انجام شد که لبنان روزهای بسیار بحرانی ای را سپری می کند.
نگاهی هر چند گذرا به حوادث و اخبار هفته گذشته لبنان، نشان از برنامه ریزی دقیق سازمان های اطلاعاتی غرب و صهیونیست ها برای ترور مغنیه و شعله ور ساختن آتش جنگ در لبنان دارد.
چند روز پیش "میشل عون" از منتقدین دولت آمریکایی لبنان، اظهار داشت که طرفداران دولت و گروه 14 مارس آماده هستند تا زمینه را برای حمله مجدد اسرائیل آماده کنند.
طی روزهای اخیر، بین نیروهای شیعه سازمان امل با نیروهای گروه 14 مارس در جنوب بیروت درگیری های مسلحانه بوجود آمد.
روز گذشته تنها ساعاتی پیش از ترور مغنیه، معاون وزیر دفاع آمریکا به همراه یک هیئت 10 نفره نظامی امنیتی، سرزده و بدون هماهنگی قبلی، وارد بیروت شدند.
سمیر جعجع از مخالفین سرسخت حزب الله و از مزدوران اسرائیل، سفر خود به آمریکا را به بهانه بحرانی بودن اوضاع لبنان، به تعویق انداخت.
سفارت آمریکا در بیروت در اقدامی تعجب برانگیز، طی اطلاعیه ای از شهروندان آمریکایی مقیم بیروت خواست که روزهای چهارشنبه و پنجشنبه از ترددهای بیجا در بیروت خودداری کرده و کلیه جوانب امنیتی را رعایت کنند.
مهم تر از همه، انتشار گزارش 600 صفحه ای "کمیته وینوگراد" که اعتراف به شکست فاحش ارتش اشغالگر صهیونیستی در جنگ 33 روزه سال گذشته با حزب الله بود، باعث شد تا "ایهود اولمرت" برای تحت الشعاع قرار دادن این افتضاح، دست به عملی بزند تا برگ برنده ای برای دولت رو به شکست خود رو کند.
باز کردن گره 26 ساله و از سر راه برداشتن کسی که سال ها آمریکا و رژیم صهیونیستی را در خوف و هراس انداخته بود، شاید موفقیت عظیمی برای اولمرت محسوب شود.

بدون شک خون شهید عماد مغنیه، حرارت جهاد و مبارزه رزمندگان خالص مقاومت اسلامی لبنان و جهادگران فلسطین را دوچندان خواهد کرد و بر سرعت نابودی اشغالگران خواهد افزود.
حمید داود آبادی
به نقل از خاطرات جبهه
ای وای که یارانم ، گل های بهارانم رفتن از این خانه
رفتند غریبانه
وقتی که می خواهی از مکه به عرفات بروی ، از چند منزلگاه می گذری
منزلگاه اول: مزدلفه
در اینجا حاجیان شیطان را سنگ می زنند، به یاد آن هنگام که ابراهیم و اسماعیل(ع) و هاجر(س) شیطان را سنگ زدند، اینجا حاجیان هم شیطان نمادینی را سنگ می زنند.
منزلگاه دوم: منی
در اینجا حاجیان زمانی را در منی در چادرهای آن اتراق کرده و اعمال انجام می دهند
منزلگاه سوم : معیصم(قربانگاه)
اینجا مکانی است که ابراهیم(ع) اسماعیل را به قربانگاه برد تا قربانی کند، اما به فرمان خدا ، قوچی را به جای اسماعیل سر برید.
در این نقطه حاجیان به یاد عمل ابراهیم گوسفندی را سر می برند تا به راحتی بتوانند نفس اماره خود را سر ببرند
آن روز ابراهیم(ع) شیطان را سنگ زد و نفس اماره را در قربانگاه سر برید
اما امروز شیطان چه راحت جولان می دهد و منازل مسلمانان را به قربانگاه تبدیل کرده.....
امروز شیطان در فلسطین با نام اسرائیل ظهور کرده و فرزندان فلسطین را به قربانگاه می برد و اف بر غیرت مسلمانان که چه راحت نشسته و نظاره می کنند........
امروز شیطان در عراق با نام امریکا ظهور کرده و مسلمانان را در عراق به خون می کشد و قبور ائمه را در سامرا ویران می کند و اف بر غیرت مسلمانان که چه راحت نشسته و نظاره می کنند..........
امروز شیطان در لبنان با چند چهره به نام های فرانسه، سینیوره، جعجع و... ظهور کرده و لبنان را به خون می کشد و اف بر مسلمانان که چه راحت نشسته و نظاره می کنند.......
امروز شیطان در افغانستان با نام امریکا ، مسلمانان افغانی را به قربانگاه می کشد و اف بر غیرت مسلمانان که چه راحت نشسته و نظاره می کنند........
امروز شیطان در عربستان با نام آل سعود و وهابیت ظهور کرده و به جان اسلام افتاده اند و تیشه بر ریشه آن می زنند و اف بر غیرت مسلمانان که چه راحت نشسته و نظاره می کنند........
امروز شیطان در اوطان و ابدانمان نشسته و اف بر ما که خدا را رها کرده و به آب بینی بز ، بسنده کرده ایم، وای بر ما.....
به راستی کجاست آن غیرت مردانه شهدای ما
کجاست آن گام های استوار احمد متوسلیان
حاج احمدها بیایید که فلسطین در انتظار شماست
وای بر ما....
مگر غیر از این است که در ماه محرم هستیم و پیام محرم و امام حسین(ع) مگر غیر از این است: هیهات من الذله
و وای بر ما که پیام امام حسین (ع) را به راحتی فراموش کرده ایم.......
و پیام شهدا را ......... که مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است.

مگر پیام شهداء غیر ازین است: مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است
علمدار
کربلا لبریز عطر یاس شد نوبت جانبازی عباس شد
تا عباس(ع) هست، همه امیدوارند ، او یتون خمیه هاست، او آخرین پناه و امید امام حسین(ع) است.
یاران حسین(ع) یک به یک بر زمین می افتند اما هنوز عباس هست....
عمو عطش....... طاقت غیرت خدا تمام شده، او آماده جانبازی ست اما بچه ها آب می خواهند...
والله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی...
بوی یاس پیچیده در علقه ، عباس(ع) همه وجودش را فدای حسین(ع) کرده و حالا نه دستی مانده و نه چشمی، حسین جان ای کاش باز می توانستم تو را یاری کنم..........
کربلای ایران را بنگر ، پر شده است از عباس(ع)........
.................
علی اکبر(ع)
چقدر این جوان زیباست، چه قد و بالایی دارد، او شبیه ترین مردم به پیامبر(ص) است.
هر وقت دل بابا برای جدش تنگ می شود ، علی اکبر(ع) را نظاره می کند......
یاران امام حسین(ع) یک به یک شهید شده اند، به سراغ پدر می رود و اذن میدان می گیرد.......
....
لشگر کوفه و شام استاده به تماشای شه و شهزاده
شه روی نعش پسر افتاده همه گفتند: حسین جان داده
.......
اینجا کربلای ایران است، شلمچه
سید عباس و پسرش برای نبرد با قاتلین جد غریبشان به اینجا پا گذاشته اند، فرمانده برای این که اتفاقی برای هر دو نیافتد ، آنها را از هم جدا می کند...
فرمانده بدن بی سر پسر را پوشانده تا مبادا پدر او را ببیند، اما پدر آن قدر سراغ پسر را می گیرد که عاقبت ، خبر شهادت پسر را به پدر می دهند...
جلو می رود ، می خواهد برای آخرین بار صورت پسرش را ببوسد... اما ........
قربان بدن بی سرت حسین(ع)
علی اصغر(ع)
کودکی شیرخواره بر روی دستان خورشید بالا رفته است.
امام حسین(ع) رو به لشگریان شیطان می کند و می فرماید: اگر به ما رحم نمی کنید ، بگیرید و این کودک را سیراب کنید....
تیری از کمان حرمله پرتاب می شود و طفل شیرخواره را سیراب می کند........
جانم به فدایت رباب.....
یاران شیطان رحم را نمی شناسند، شیطان این بار یکی دیگر از حرامیان خویش از نسل معاویه ملعون را به جان یاران حسین(ع) انداخته، او زن و مرد و کودک را نمی شناسد.
بمب های شیمیایی او، اطفال شیرخواره را سیراب کرده و به خوابی شیرین فرو برده اند

بخواب پاره جگرم، بخواب علی اصغرم
...........
قاسم بن الحسن(ع)
قاسم پسر امام حسن(ع) در هنگامه شهادت پدر سه ساله بود و از آن پس عمویش امام حسین(ع) هم برایش پدر بود و هم عمو....
امروز عاشوراست و اینجا کربلا، قاسم نوجوان 13 ساله شده و یاران عمو یک به یک شهید می شوند و او در آرزوی شهادت...، اما عمو اجازه جانبازی به او نمی دهد، او امانت برادر است..
ان قدر اصرار و التماس می کند تا عاقبت عمو اجازه جانبازی به قاسم می دهد و چه تعبیر زیبایی دارد قاسم از شهادت (( شیرین تر از عسل ))
-------------
اینجا ایران است و از کردستان تا خوزستانش عاشورا به پا شده و یاران آخرالزمانی امام حسین(ع) یک به یک بر زمین می افتند، اینها شاگردان امام حسین (ع) هستند و در رکاب یکی از سردارن سپاهش به نام روح الله می جنگند.
نیک که می نگری در بین ایشان قاسم زیاد می بینی .......... همه آنها یک کلام می گویند (( شهادت در راه خدا شیرین تر از عسل است برای ما....

نوجوان شهید، پهلوان سعید طوقانی