تبليغاتX
بی نشان
سلام بر مادر بی نشان و بر مولای بی نشان و بر دانشجوی بی نشان
باز هم یک جمعه آمد و رفت ، اما شما نیامدید
وای بر ما

چه انتظار عجیبی !
تو بین منتظران هم، عزیز من چه غریبی!
عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت.
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی ، نه وفایی
فقط نشستیم و گفتیم: خدا کند که بیایی .....


ای منتقم خون حسین (ع) خدا کند که بیایی .....

تو بین منتظران هم، عزیز من چه غریبی!ای منتقم خون حسین (ع) خدا کند که بیایی .....

+ نگاشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 19:39  توسط بی نشان  | 

اذان صبح روز چهارشنبه بود، نماز را که خواندم با خودم نشستم و تمام، اتفاقات تلخ و شیرین مسافرت را در ذهنم مرور کردم.
ورود به شهر غریب مدینه، زیارت قبر مبارک حضرت رسول(ص)، آشنا شدن با دوست بی نشان، دعای کمیل مدینه، زیارت قبرستان غربت زده بقیع و گریه ها و بغض هایی که در گلو می شکستند، بین الحرمین مدینه، کوه احد و مسجد قبا، مسجد ذوقبلتین...
مسجد شجره ، احرام و شب قدر، مکه و کعبه و طواف، صفا و مروه، غار حرا، منی و عرفات....
بلند شدم، غسل زیارت کردم، دشداشه سپیدی را پوشیدم، شال سپید عربی بر سر انداختم و یک عبای مشکی بر روی شانه هایم، از هتل زدم بیرون و پیاده به سمت مسجدالحرام به راه افتادم، مناجات حضرت علی(ع) در مسجد کوفه را می خواندم و می گریستم و می رفتم، به آروزی دیدار پسر فاطمه(س) همه جا را زیر پا گذاشته بودم و این روز ، آخرین امید من بود....
...............
در تمامی نقاط مسجدالحرام به دنبال یار بودم و در آرزوی زیارت دوست و آن وعده ای که به من داده شده بود...
.......
نماز مغرب و عشاء را که خواندم دلهره ام بیشتر شد، گاه قرآن می خواندم ، گاه دعا و گاه طواف، دیگر چیزی تا زمان رفتن باقی نمانده بود،...
در کمال یاس بلند شدم  تا وضویی از آب زمزم بگیرم، با اشک و غصه آب بر صورتم ریختم و اشکها را گرفتم ، دستم به ریش هایم که می خورد ، تنها دعایم خضاب شدن این ریش ها در رکاب مهدی(عج) فاطمه بود ...دست ها را با لرزی عجیب شستم و مسح کشیدم، .........
آرام آرام با دلی پر از درد و چشمانی پر از اشک به سمت کعبه حرکت کردم تا آخرین طواف را انجام داده و بروم ... پای در پله های محدوده طواف گذاشتم که.......
دوست بی نشانم دستم را گرفت و به گوشه ای برد، سعی کرد آرامم کند ، دست بر روی سینه ام گذاشت و صورتم را بوسید ، من هم برای آخرین بار بوسیدمش....
او رفت و من هر روز به امید دیدنش می سوزم....، هر چه باشد او بوی یار را می داد....

..........

مسجدالحرام

مسجدالحرام - محل آخرین دیدار با دوست

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 15:55  توسط بی نشان  | 

هر چه به خاطرات روز آخر نزدیک می شوم ، دست هایم سست تر می شوند و از حرکت باز می مانند.
سیزدهمین روز سفرمان به عربستان بود و فردا باید از مکه خداحافظی می کردیم.
ساعت حدودا 10 صبح بود که به مسجدالحرام رفتم ، تمامی توصیه ها و اعمالی را که سید رضا (( دوست بی نشانم )) فرموده بود، را به جا آورده بودم و فقط یک دستور مانده بود...
طواف جوشن کبیر
وارد محدوده طواف شدم - مفاتیح را با یک ترفند وارد مسجدالحرام کرده بودم – نزدیک حجرالاسود شدم، بین رکن و مقام، مفاتیح را در دست راستم گرفتم  و شروع کردم به خواندن دعای جوشن کبیر و طواف


((اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا اللَّهُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمُ يَا كَرِيمُ يَا مُقِيمُ يَا عَظِيمُ يَا قَدِيمُ يَا عَلِيمُ يَا حَلِيمُ يَا حَكِيمُ سُبْحَانَكَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ يَا رَبِّ    (1)  يَا سَيِّدَ السَّادَاتِ يَا مُجِيبَ الدَّعَوَاتِ يَا رَافِعَ الدَّرَجَاتِ يَا وَلِيَّ الْحَسَنَاتِ يَا غَافِرَ الْخَطِيئَاتِ يَا مُعْطِيَ الْمَسْأَلاتِ يَا قَابِلَ التَّوْبَاتِ يَا سَامِعَ الْأَصْوَاتِ يَا عَالِمَ الْخَفِيَّاتِ يَا دَافِعَ الْبَلِيَّاتِ (2)  .....)))


چقدر زیبا و شیرین شده بود این دعا ، بارها این دعا را خوانده بودم اما این بار یک چیز دیگری بود، اشتیاق عجیبی در وجودم شعله می کشید....
هم طواف بود و هم  دعا ، هم اشک بود و هم خنده......
سه بار طواف انجام دادم تا دعا به پایان برسد، از شوق عجیبی لبریز شده بودم و به پهنای صورت اشک ریخته بودم، رفتم به سمت مقام ابراهیم(ع) تا در آنجا نماز بخوانم ....

ناگهان.......
اشک می ریختم، سر بر شانه اش می گذاشتم، پیشانی ام را گرفت و بوسید و وعده یک دیدار عظیم را برای فردا شب به من مژده داد.....
دلم نمی خواست جدا شوم ، اما به شوق فردا شب ، این جدایی مجدد را پذیرفتم....
امان از وصالی که بعدش فراق است....
او رفت و من رفتم به امید فردا شب....

مقام حضرت  ابراهیم(ع)

مقام حضرت ابراهیم)ع(

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 17:42  توسط بی نشان  | 

باورکردنی نبود....
... اگر چه،مولای من نیک می دانستم که برای یافتن شما و یارانتان ، بهترین میعادگاه، کعبه است
خودش بود آقا سید – سید رضا سجادی ، دوست بی نشانم – پشت به ستون و دقیقا رو به کعبه ، داشت نماز می خواند.
با چشمانش و با آن نگاه نافذش اشاره کرد کنارش بنشینم.
رفتم جلو و آرام کنارش نشستم، نمازش را که سلام داد، سلام کردم و آرام سرم را بر شانه اش گذاشتم و های های شروع کردم به گریستن.
--: آقا سید ، کجا بودی؟ می دونید چقدر دنبالتان گشتم.
آرام صورتم را بلند کرد، اشکهایم را پاک کرد و صورتم را بوسید.
آقا سید: اتفاقا همین امروز از خدا خواستم که ببینمت،- دعایم اثر کرده بود، همان که خواستم سید خواهان دیدن من شود- شکر خدا که دیدمت.
راستی اعمالت قبول ، و...
آنگاه که ناگفتنی ها ، گفته می شود....
سید این بار به گونه ای دیگر سخن گفت، شروع کرد به صحبت کردن از آنهایی که با امام زمان(عج) ملاقات کرده اند، صحبت کردن، انگار می دانست که در دل من چه می گذرد.
چند ملاقات شیرین و عجیب را بیان کرد و بعد ناگاه حرفی زد که جگرم را سوزاند.
آقا سید : امام زمان(عج) ، امشب اینجا بودند و خیلی ها هم با ایشان ملاقات کردند ، البته فقط عده قلیلی ایشان را شناختند.
سید صحبت می کرد و من گریه می کردم، گاه سرم را بر روی شانه اش می گذاشتم و گاه بر روی سینه اش، و گاه صورتم را در میان دستانش پنهان می کردم، آرام می شدم و اشک هایم شدیدتر می شدند، و دلم بیشتر برای دیدن آقا پر می کشید.
و هر دو گریه می کردیم برای آن چشمانی که به جای اشک ،در عزای امام حسین(ع) خون گریه می کنند و هر لحظه منتظر ظهور است.
گریه می کردیم برای آن مولای مظلومی که سالهاست منتظر است تا انتقام حضرت فاطمه (س) را بگیرد و انتقام خون حسین(ع) را ، و انتقام آن همه زجر کشیدن های خاندان اهلبیت(ع) را....
زیباست در خانه خدا ، روضه امام حسین(ع) بشنوی و برای حسین گریه کنی.
السلام علیک یا اباعبدالله...
سید این بار دوست داشتنی تر از قبل شده بود، دوست نداشتم دوباره از دستش بدهم ، دوست نداشتم این وصال دوباره به فراق تبدیل شود.
سرم را بر روی سینه اش گذاشتم، نیمی از صورتم را بر روی قلب مجروحش بود و با دستش نیمه دیگر صورتم را پوشاندم، دست چپ را بر روی شکمش گذاشته بودم و دست راستم را پشت کمرش گذاشته بودم، دوست داشتم این عزیز فقط مال من باشد و از من دور نشود، گریه می کردم و اشک می ریختم، امان از عاشقی، در هنگامه فراق مدام چشمهایت می گریند از این فراق و آنگاه که به وصال می رسی دوباره ترس از فراق دوباره بر جانت می نشیند.
سید این بار چند توصیه و عمل را بیان فرمودند که در کعبه و عرفات انجام دهم.
زیارت عاشورای آقا اباعبدالله الحسین(ع)
دعای عرفه امام حسین(ع) در عرفات
دعای ابوحمزه ثمالی در کعبه
مناجات خمس عشر
و... طواف جوشن کبیر
بعد سید رو به من کرد و فرمود: در حجر اسماعیل(ع) نماز خواندی؟
گفتم: خیر، ازدحام جمعیت اجازه نداد
آقا سید: امشب برو ، راه را برایت باز می کنند.

و امان از پایان وصال
سید آرام و بامحبت سرم را از روی سینه اش بلند کرد، اشکهایم را پاک کرد و پیشانی ام را بوسید، دقیقا شده بودم مثل یک کودک که نمی خواست از پدر و مادرش جدا شود، اشکهایم را با دستهایش پاک کرد، ریش هایم را مرتب کرد ، دستش را گرفتم و بوسیدم، آرام دستش را بر سینه ام گذاشت و ذکری گفت که قدری آرام شدم.
و آنگاه رو به من درمانده کرد و فرمود: آقا سید مهدی ، من دیگه باید برم، ان شاءالله دوباره همدیگر را خواهیم دید، التماس دعا.
چه می توانستم بگویم، برای آخرین بار بوسیدمش و التماس دعا گفتم...، از ایشان خواستم، دعا کنند مولایم را ببینم و در رکاب ایشان شهید شوم، همانجا دعا کردند و قدری آرامتر شدم...

بلند شد و آرام آرام در برابر دیدگانم به سوی کعبه حرکت کرد، و من ماندم و درد و رنج هایم
من ماندم و فراقی دوباره و اشکهایی که هنوز هم برخی شب ها می بارند.
من ماندم و حسرت و دوری .....
به یاد قطعه شعری افتادم،
صبر کن عشق نمک گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض گلو می شکند
صبر کن گریه نمک گیر شود بعد برو....

راستی جانم به فدایت زینب(س) جان ، چه کردی آنگاه که حسین(ع) از برابر دیدگانت دور می شد؟...
گفتم: کجا
گفتا: به خون
گفتم: چرا
گفتا:جنون
گفتم: که کی
گفتا: کنون
گفتم: نرو
خندید و رفت




+ نگاشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 5:55  توسط بی نشان  | 

از سومین روز سفر که برای آخرین بار دوست بی نشانم(( آقای سید رضا سجادی)) در بقیع ملاقات کرده بودم، سخت مشتاق زیارت مجدد ایشان بودم، در مدینه بارها دلم هوای دیدنش را کرد ، اما هر چه گشتم پیدایشان نکردم.
غم فراق دوچندان شده بود، قبل از دیدار آقا سید ، مدام دعا می کردم مولایم را زیارت کنم و حالا فراق و دلتنگی دوچندان شده بود، هم عاشق زیارت مولا بودم و هم مشتاق زیارت این دوست ناشناس.
از وقتی به مکه رسیده بودم ، اشتیاقم برای دیدن مولایم و ایشان بیشتر شده بود، اما هر چه بیشتر می گشتم نا امیدتر می شدم، دائم دعا می کردم دوباره ایشان را زیارت کنم.
تا این که به ذهنم رسید باید گونه ای دیگر دعا کنم، گاهی به دوستانم می گفتم تا آنها برایم دعا کنند و گاه سعی می کردم به سالخوردگان کمک کنم تا آنها برایم دعا کنند و هر وقت که خودم دعا می کردم ، از خدا می خواستم کاری کند تا ایشان بخواهد مرا ببیند ، فهمیده بودم باید ایشان بخواهد تا به ملاقاتشان برسم و اگر ایشان نخواهند دعاهایم اثری نخواهند کرد.
حالا روز اول حضورم در مکه هم سپری شده بود و این روز دوم حضورم در مکه بود، هم روز جمعه بود و هم روز میلاد امام علی(ع)، امیدم زیاد بود که اگر مولایمان امروز ظهور کند ما در نقطه آغاز ظهور هستیم و سریع می توانیم به مولایمان کمک کنیم ، از طرفی امیدوار بودم بتوانم به عیدانه این روز دوست بی نشانم را ملاقات کنم.
از صبح در خانه خدا چشمهایم مدام همه جا را می کاویدند، بارها به طرف مردانی که هم جثه آقا سید بودند ، دویدم اما امیدم نا امید شد.

اذان مغرب نزدیک شد، و آن روز جمعه با تمام امیدش برایمان سپری شد ،نه آقایمان آمده بود و نه دوست بی نشانم را پیداکرده بودم، در حسرت محرومیت از هر دو دیدار می سوختم، به سجده رفته و دعا کردم.
می دانستم دعای روزه دار در هنگام افطار مقبول است، با گریه و التماس از خدا ، خواستار زیارت مولایم و آن سید عزیز شدم.
بعد از نماز مغرب و افطار و استراحت مختصر،برای آخرین بار و آخرین روزنه امید، دوباره وضو گرفتم و به سمت کعبه ، به راه افتادم، نماز و دعا و طواف را انجام دادم.
کعبه در هنگام شب دیدنی تر بود و نورانیتش ، نور امید را در دل ها زنده می کرد...
نزدیک نیمه شب شد،دیگر کم کم خستگی و خواب داشت بر وجودم مستولی می شد، نا امیدی در دلم موج زد، با چشمانی اشکبار آرام آرام از محدوده طواف بیرون آمدم و به سمت محل استراحتمان حرکت کردم، قدم هایم را شمرده شمرده بر پله ها گذاشتم و آمدم بالا که به یکباره ..........
چشم هایم حیران مانده بودند، باورم نمی شد ، اشک در چشمهایم حلقه زدند.....................

شبهای نورانی مسجدالحرام ، نورامید را در دلها روشن می کند

شبهای نورانی مسجدالحرام ، نورامید را در دلها روشن می کند

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 5:57  توسط بی نشان  | 

بعد از نماز در پشت ستون توبه، حس زیبا و قشنگی بهم دست داد، برگشتم از آقای سجادی خبری نبود.
آن شب کلی فکر کردم تا خوابم برد
قبل از اذان صبح بیدار شدم و راهی " مسجد النبی" شدم ، بعد از نماز صبح رفتم بقیع
باز هم غربت بود و دعای فرج آقا
در حال خواندن زیارتنامه، یکباره چشمم به " سید رضا سجادی" افتاد. سریع خودم را به ایشان رساندم.
در آغوش کشیدم و بوسیدمش: حاج آقا کجا رفتید دیشب
آقا سید: خوب ، گفتم که ما وسیله ایم نه بیشتر
این بار سید دوباره دستم را گرفت و مانند کودکی خردسال مرا به قسمت های مختلف بقیع برد، اول با هم زیارات ائمه مظلوم بقیع را خواندیم.
و بعد زیارات دختران پیامبر؛ حضرت ام البنین، ابراهیم پسر پیامبر، حلیمه و... در آخر در کنار قبر شهدای احد نشستیم و "زیات جامعه کبیره" را خواندیم ، عجب زیارت زیبایی بود.
این بار دیگر به جای غم این شادی و احساس خوشبختی از شیعه بودنمان به من دست داد.
اما امان از جدایی.
با آقا سید رضا سجادی به سمت درب خروجی بقیع رفتیم .
سید پیشانی ام را بوسید و فرمود: آقا سید مهدی دیگر وقت جدایی ست، شاید هم آخرین دیدار
چشم هایم پر از اشک شده بود، هر چه اصرار کردم آدرس یا تلفنی نداد اما من به اصرار، آدرس و تلفنم را به ایشان دادم و...

و او رفت و من ماندم و اشک

 

تنها عکس من و دوست بی نشانم(حاج آقا سجادی)  در بقیع

تنها عکس من و "دوست بی نشان"م در بقیع که خیلی اتفاقی یکی از بچه ها گرفته بود

سمت راست حاج آقا سجادی و چپ بنده حقیر

این هم عکس حاج آقا سجادی و بنده از نمایی نزدیکتر


+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 0:44  توسط بی نشان  | 


روز دوم حضورمان در مدینه هم کم کم داشت به پایان می رسید، برای نماز مغرب راهی مسجدالنبی(ص) شدم، بعد از نماز جماعت؛ به سمت درب شمالی حرکت کردم که دوباره آقای "سجادی" (همان مرد ایرانی درشت هیکلی که دیشب در حرم با سوز خاصی برای ائمه گریه می کرد) را دیدم، آقای سجادی این بار داشت قرآن می خواند.
آرام رفتم وکنارش نشستم، قبل از من سلام کرد و شروع کردیم به صحبت.
آقای سجادی: سلام آقا سید، زیارت قبول، امروز به یادت بودم، امروز چه دیدی؟
- : سلام حاج آقا ، امروز غربت را بیشتر فهمیدم، امروز در مدینه غربت را دیدم ، بقیع را دیدم. در طول عمرم این همه یکباره بر قلبم تلمبار نشده بود وای که اینجا چقدر غریب است.
آقای سجادی: شما که تنها گوشه ای از غم مولایمان امام زمان(عج) را دیده اید، ببینید ایشان چه می کنند، البته باید در اینجا بعد از این حالت غم حالت شادی هم در تو پیدا شود، چون به این عزیزان نزدیکتر شده ای

صحبت هایی پیرامون مظلومیت ائمه و بویژه حضرت مهدی(عج) که هر روز در گوشه و کنار عالم شاهد ظلم هایی فراوانی است، هر دو با هم دعای فرج را زمزمه کردیم و بعد هم نماز عشاء را خواندیم بعد از آن رو به من کرده و فرمودند: ((سید جان بلند شو می خواهم مسجد را بهتر نشانت دهم و قسمت های اصلی مسجد را نشانت بدهم.))

دستم را گرفتند و بلندم کردند، محراب پیامبر و منبر ایشان و سکوی تهجد و سکوی صفه و ستون محرس و....
آخر سر دستم را گرفت و برد ستون توبه را نشانم داد و فرمود:
* آنجا جایی است که" ابولبابه" یکی از صحابه پیامبر(ص) بعد از خیانتش در غزوه بنی غریظه و سبب شدن شهادت خیلی از مسلمانان ، خودش را به آن بست و تا توبه اش پذیرفته نشد از آنجا بلند نشد.
آنجا فضیلت خاصی دارد و اگر در پشت آن دو رکعت نماز و ادعیه آن را بخوانی و قلبا توبه کنی، گناهانت پاک خواهد شد و حالت خوبی پیدا خواهی کرد.*
سپس رو به من فرمود: برو و در آنجا نماز بخوان.
گفتم: در این شلوغی من تا آنجا نمی توانم بروم چه برسد به آن که در آنجا نماز هم بخوانم.
آقا سید رضا: برو ، برایت راه باز می شود و نمازت را می خوانی.
به سمت ستون توبه حرکت کردم، جمعیت شکافته می شد و به راحتی برایم راه باز می شد، نزدیک ستون که شدم ، فردی که پشت آن نشسته بود، بلند شد و جایش را به من داد و من پاک متحیر مانده بودم.
شروع کردم به خواندن نماز و ادعیه مربوطه، از لحظه اول حال عجیبی داشتم ، ابتدا گریه ام گرفت ، اما کم کم حس و حالم عوض شد، غم هایم گرفته شد و حالت سرور و شادی جایشان را گرفت.
عجب مهربان است خدا
تمام گناهان و تیرگی های آن را می گیرد و زیبایی و شادی در دلت می نشاند،گفتم خدای من چه خوبی تو و یاد شعری افتادم

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

برگشتم به محل قبلی اما از آقای سجادی خبری نبود.

گنبد خضرا - حرم پیامبر


+ نگاشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 12:58  توسط بی نشان  | 

...................

مرا که دید آرام تر شد،کم کم حالش طبیعی شد
سلام کردم و باب سخن را باز کردم.
--: مثل این که شما هم مثل ما وارد اینجا که شدید، خیلی احساس غربت کردید، نمی دانم چه حکمتی هست که آدم وارد مدینه که میشه، همه غم و غصه های خودش به کناری می رود و یک غم بسیار بزرگتری بر دلش می نشیند.
=: اولاد فاطمه(س) وارد اینجا که می شوند همین طوری می شن
--: شما هم از سادات هستید؟
=: بله
--: آدم اینجا فقط دلش مهدی (عج) را می خواهد، و تنها دعایش فرج آقاست.
=: درسته، اتفاقا اینجا یکی از همان میعادگاه هاست..
..........
حرف های زیادی بین ما رد و بدل شد و هر دو گلهی با حزن و گاهی اشک و گاهی امید حرف می زدیم.
وقتی از ایشان اسمشان را پرسیدم؛ خودشان را (( سید رضا .... )) معرفی کردند ، توصیه های قشنگی به من کرد توصیه هایی خوب و راهگشا
خیلی برایم لذت بخش بود این آشنایی، از ایشان خواستم تا شماره تلفن یا آدرسی از خودش به من بدهد ولی از این کار امتناع کرد و گفت : به زودی همدیگر را می بینیم.
اذان عشاء گفته شد و ما از هم جدا شدیم
توی مسیر به او و توصیه هایش فکر کردم و خودم و حجاب گناهم
.............
الهی از ما بگذر بخشش از بزرگان است، به قول امیرالمومنین علی(ع) در مناجات مسجد کوفه:((مولای یا مولای انت الکبیر و انا الصغیر و هل یرحم الصغیر الا الکبیر))

+ نگاشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 0:54  توسط بی نشان  | 

نماز مغرب را که در کنار درب خانه مادرمان زهرا(س) خواندیم، دیگر طاقت نیاوردیم آنجا بمانیم.
با سید مهدی، به سمت درب شمالی حرم – به طرف هتل- راه افتادیم، نزدیک درب خروجی بودیم که یکباره چشمم به یک آقای ایرانی درشت هیکلی افتاد که روی زمین نشسته بود و رو به حرم پیامبر(ص) اشک می ریخت، آرام و بی صدا اشک می ریخت ولی شدت گریه اش طوری بود که تمام بدنش می لرزید و به شدت تکان می خورد.
با سید مهدی از حرم خارج شدیم، ولی فکر آن مرد از ذهنم خارج نشد و بدنم شروع به لرزیدن کرد.
رو به سید مهدی گفتم: شما برو من باید برگردم
---: خوب من هم با تو می آیم.
=: نه می خواهم تنها باشم.
با حالتی عجیب و روحی منقلب برگشتم و کنار آن مرد نشستم.
...................

 

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 23:31  توسط بی نشان  |