تبليغاتX
بی نشان
سلام بر مادر بی نشان و بر مولای بی نشان و بر دانشجوی بی نشان

دوباره از دوست خویش جدا شدم ، با چشمانی اشکبار و نا امید از یا فتن پسر فاطمه(س)..، وارد محدوده طواف شدم، آخرین طواف را به یاد معشوق و منجی عالم انجام دادم و بعد پشت مقام ابراهیم(ع) نماز خواندم..
لحظه رفتن فرا رسیده بود، عقب عقب از محدوده طواف خارج شدم ، چشمهایم پر اشک بودند و بغضی که مدام می شکست، آخرین سجده را در مسجدالحرام گزاردم و پای بیرون گذاشتم،....
............
هواپیما از زمین بلند شد، مانیتور مسیر پرواز را نشان می داد، لحظه به لحظه از شهر خدا فاصله می گرفتیم، نماز را بر روی آسمان ها خواندیم..
.........
در فرودگاه همه منتظر بودند، حالا همه دیگر ما را حاجی می خواندند ؛ ای کاش نمی گفتند وای که چقدر این اسم و مسئولیت سنگین است
........
تمام مدت به یاد دوست بی نشانم بودم و دلتنگی شدید شده بود، با ارتباطی که با سازمان حج داشتم ، سراغ اسامی زائرین رفتم و نام و مشخصات خویش را جستجو کردم اما.......
هیچ کس با مشخصاتی که من می خواستم در سیستم وجود نداشت و چنین فردی با چنین نام و مشخصات از ایران عازم عربستان نشده بود......................
حالا من مانده بودم و حسرت

و دعای هر شب من این است: (( خدایا مرا به گمشده هایم برسان))

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 17:30  توسط بی نشان  | 

پنجمین روز سفر به سرزمین وحی نیز بود ، بعد از دیدن آن همه غربت مدینه و اعمال حج و ایام اعتکاف و ضعف شدید جسمی در اثر سرمای اتاق و گرمای هوای عربستان بیمار و نحیف شده بودم، از طرفی هم سر و صدا و شلوغی های بچه ها هم نمی گذاشت به راحتی استراحت کنم.
سر درد شدید و ناتوانی نسبی حرکتی ناچارم می کرد کمتر حرکت کنم، بعد از اتفاقاتی که در عرفات افتاد حالم بدتر شده بود...، بچه ها تصمیم گرفته بودند نیمه شب به غار حرا برویم.
ساعت 2 نیمه شب بود ، که با صدای بچه ها بیدار شدم، در انتخاب رفتن و ماندن مستاصل شده بودم، از طرفی شوق زیارت این محل عزیز بود و از طرفی هم بیماری ، بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و با بچه ها عازم غار حرا شدم.

پای کوه نور که می رسی ، نیرویی عجیب بر قلبت می نشیند و کششی خاص تو را رو به بالا می کشد ، اینجاست که نه خستگی می تواند مانع رسیدن تو به اوج شود و نه ضعف و بیماری و تو به دنبال یک پاسخ می گردی که این چیست که تو را به آن بالا می کشد.
اینجا دیگر نیاز به کمک هیچ کس نداری ، اولین قدم را با وقار و طمانینه و به آرامی بر می داری ، اما کم کم آن جذبه عجیب تو را به سرعتی بیشتر وامی داری ، گام دوم ، سوم و... ، قدم هایت تند شده اند و تو با سرعتی باورنکردنی داری این کوه را طی می کنی، همه چیز را فراموش کرده ای و فقط به آنجا می نگری ، قله...
اشک شوق و عرق شرم از کنار چشم ها جاری می شوند و بر محاسن سیاه فرود می آیند و آنگاه بر روی گلو خط زیبایی را به یادگار می گذارند، همان جایی که تو دوست داری روزی در راه نگارت بریده شوند و خطی سرخ بر آن نقش ببندد....
به نزدیکی غار می رسی ، اما این بار سرعتت کم می شود و همان نیرو این بار تو را وا می دارد تا به آرامی و ادب و گام برداری ،.... آرام آرام قدم بر می داری و ذکر می گویی و آیه های قرآن بر لبانت جاری می شوند:
(( اقرا باسم ربک الذی خلق.......))    ،،
گویی امشب شب قدر توست (( انا انزلناه فی لیله القدر..... سلام هی حتی مطلع الفجر))
ناخودآگاه سلام می گویی و وارد می شوی......
اینجا جلوه گاه نور است، قدمگاه حضرت مصطفی(ص) و علی(ع) و محل نزول قرآن، بوسه گاه جبرئیل ...
قامت می بندی و رو به کعبه نماز می خوانی، خواندن سوره حمد اینجا چه زیباست، اول خدایت را شکر می کنی به سبب این همه لطف و کرامت...
الحمدلله رب العالمین)) و.....و از او می خواهی تو را به راه خوبان ببرد (( اهدنا صراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم.....))

و خواندن سوره توحید، در این جلوه گاه توحید ، زیبایی مضاعف و خاصی دارد، (( قل هو الله احد...))

نماز به پایان می رسد، به سجده می روی و شکر خدا می گویی ، ای کاش این سجده را پایانی نبود،... سر از خاک که بر می داری نگاهی به رو به رو می کنی ..............
تمام ستارگان حلقه زده اند و نگینی زیبا را در آغوش کشیده اند ... و تو را سرمست می کنند این همه زیبایی و نور

زیبایی مسجدالحرام در آغوش ستارگان


+ نگاشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 13:27  توسط بی نشان  | 

از مکه بیرون می آیی و از جمرات (محل سنگ زدن شیطان) و از منی و قربانگاه می گذری، از شهر مکه خارج می شوی و وارد بیابانی می شوی.
تو را با این بیابان دوستی دیرینه ایست ، گویی هزاران سال در آن زیسته ای ، آدم و حوا در اینجا همدیگر را یافته اند و این یک آشنایی و خاطره دیرینه ایست برای انسان ..... اما الفت آدمی با این سرزمین دلیل دیگری دارد.
پای که در این سرزمین می گذاری ، بغضی عجیب؛ راه گلویت را می بندد، اینجا بوی غربت حسین(ع) را می دهد، بوی عباس و زینب را ....... ( امروز بوی غربت عجیبی در اینجا پیچیده است، آخر روز شهادت زینب(س) نیز امروز است)
و بوی مهدی(عج) را ........
آری عاشقان مهدی(عج) ، بارها در اینجا به ملاقات دوست نائل آمده اند....................و تو با عشق و امید وارد این سرزمین شده ای.....
داخل اتوبوس غوغایی به پا می شود و گریه و روضه و ناله های فراق شدت می گیرند، اشک مهمان دائمی چشم می شود و بغض دوباره راه گلو را می گیرد تا تو به یاد غربت زینب (س) بیشتر بگریی و بر غربت مولای بی نشان خویش از عمق وجود فریاد بر آوری.

---- دوست بی نشانم در آخرین توصیه اش ، خواندن دعای عرفه در جبل الرحمه را به من سفارش فرموده بود ----
اتوبوس توقف می کند و تو با چشمانی اشک آلود، بر سینه و بر سر می زنی و به سوی جبل الرحمه می دوی ، او آغوش باز کرده تا تو را بر قدمگاه حسین(ع) و مهدی(عج) بنشاند.....
می روی و به آغوش کوه رحمت پناه می بری ، و پای بر قدمگاه حسین(ع) می گذاری ، چشمانت تمامی دامنه کوه را می کاود، می خواهی دعای عرفه بخوانی، آنجایی که امامت دعا خوانده ، آنجایی که حسین(ع) با زینب(س) و عباس (ع) و اهلبیتش ، عرفه خوانده و آنگاه راهی کربلا شده، اینجا آغاز کربلا و عاشوراست،اینجا مبداء حرکت حسین (ع) است، اما.........

عرفات ، نقطه شروع آغاز حرکت امام حسین(ع)-  عرفات، میعادگاه عاشقان امام زمان(عج)

عرفات ، نقطه شروع آغاز حرکت امام حسین(ع)- عرفات، میعادگاه عاشقان امام زمان(عج)

 

اما، اشک چشمانت را تار کرده اند، صفحات مفاتیح از اشکهایت خیس می شوند و بغض گلویت، سینه ات را تنگ می کنند و نفس کشیدن را سخت، نفس ها دقایقی به شماره می افتند و تو فقط می گریی.........
قدری که آرام می شوی؛ شروع می کنی به خواندن دعای عرفه
(( الحمدلله الذی لیس لقضائه دافع .....))
یک جمله می خوانی، یک بار می گریی، یک صفحه می خوانی، بلند می شوی و می گردی گم کرده ات را، یک فراز می خوانی و پرواز می کنی تا کربلا .، عجب حکایتی شده این دعای عرفه در این صحرای عرفات...
به بالای جبل الرحمه می روی، در بالای کوه ایستاده ای و صحرای عرفات زیر پای توست ، نیک می دانی که اینجا قدمگاه معشوق توست، چشم می گردانی و همه طرف را می گردی،.....
کجایی مولای من، هر طرف را که می نگری نمی یابی او را ، شاید هم بیابی و نشناسی اش، ....
هر چه بیشتر می گردی ، امیدت کمتر می شود، آخر من گنهکار کجا و مولای خوبی ها کجا...
من آلوده کجا و مولای پاکی ها کجا؟
...

...
...
هنگام رفتن می رسد؛ دیگر زمان نیست، بانگ رفتن سر داده اند و وقت تو تمام شد، باز هم با دستان خالی و چشمان پر باید از میعادگاه دیگری بار ببندی و بروی...............
تو می روی، عرفات می ماند با اشکهایی که از تو به یادگار گرفت......
تو می روی از آن مسیری که حسین(ع) از آنجا عزم کربلا کرد.
راستی به قول سید مرتضی آوینی: هر کسی را کربلایی است و عاشورایی، کربلای تو کجاست؟



کربلا- حرم امام حسین(ع) - آخرین منزلگاه امام حسین(ع) - و نقطه تولد دوباره تاریخ

کربلا- حرم امام حسین(ع) - آخرین منزلگاه امام حسین(ع) - و نقطه تولد دوباره تاریخ

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 5:55  توسط بی نشان  | 

عقده از حیدر پس از سالها
روز پانزدهم رجب بود و سومین روز اعتکاف، از سحر بیدار بودیم و مشغول انجام اعمال این شب و روز عزیز، بعد از نماز صبح و پایان اعمال سحر آن روز گرامی همین که خواستیم استراحت کنیم چند نوجوان وهابی بنای اذیت کردن گذاشتند ، و ما را شیعه نجس و... می نامیدند، اطرافیان و بزرگترهایشان هم از این کار خشنود بودند، گویی عقده ای که این جماعت سقیفه از علی(ع) داشتند هنوز در قلوب فرزندانشان موج می زند و عقده و کینه خود را به فرزندان و یاران امام علی(ع) ابراز می کنند........
جمله ای در ذهن آدمی نقش می بندد: به فدای غربتت یا علی(ع)

دعای برای ظهور منتقم مظلومیت های علی(ع)
موقع اذان مغرب روز 15 رجب شد، اعتکاف به پایان رسیده بود، بعد از سه روز ، روزه و کم خوابی ، به شدت ضعیف و بیمار شده بودیم...... همه دست به دعا برداشتیم و در پایان آخرین روز اعتکاف همه یک صدا برای ظهور آقا و مولا و سرورمان ، امام زمان(عج) دعا کردیم.
بیا مهدی(عج) جان که هنوز علی(ع) مظلوم است
بیا و یاران علی را از این غربت برون بیاور
بیا هنوز علی کنار قبر فاطمه می گرید...

بقیع مکه – امان از این همه غربت علی(ع)
روز پنجم حضورمان در مکه بود و این بار راهی زیارت سایر زیارتگاه های مکه شدیم.
اولین جایی که پانهادیم ، بقیع مکه بود؛ قبرستان ابوطالب
اینجا مدفن حضرت خدیجه(س) و حضرت ابوطالب(ع) پدر گرامی حضرت علی(ع) است، و چقدر اینجا غریب است.
در اینجا هم مانند بقیع ، باید از پشت نرده ها و دیوارها ، به اولیای الهی سلام بدهی و این عزیزان را زیارت کنی.
بغض دشمنان امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) ، به پدر و مادر این عزیزان هم سرایت کرده و در اثر این بی معرفتی وهابی ها، یاران علی(ع) از زیارت این دو عزیز هم محروم گشته اند و غربتی سنگین بر اینجا سایه افکنده است........... و درد غربت بقیع را دوباره در یاد آدمی بیدار می کند.
وهابیون و سنی ها به خاطر بغضی که از امام علی(ع) دارند ، به دروغ حضرت ابوطالب(ع) را مشرک می نامند و می گویند که او ایمان نیاورده ، در حالی که مستندات فراوانی از کتب معتبر اهل تسنن و تشیع وجود دارد مبنی بر مسلمان شدن آن جناب که به علت آن که بتوانند به پیامبر(ص) به راحتی کمک کنند، تقیه می کردند و اسلام خویش را پنهان می داشتند.
از جمله مواردی که می توان اشاره کرد، شهادتین گفتن حضرت ابوطالب(ع) در لحظه وفات ، زن و شوهر باقی ماندن حضرت ابوطالب و حضرت فاطمه بنت اسد(مادر حضرت علی(ع)) بعد از مسلمان شدن فاطمه بود- در حالی که اگر حضرت ابوطالب مسلمان نشده بود این دو بر هم حرام می شدند، و حمایت های بی دریغ حضرت ابوطالب(ع) از پیامبر(ص) و.....
دوباره به فکر فرو می روی و تنها یک جمله می گویی:
به فدای غربتت یا علی(ع)

 

قبرستان ابوطالب(ع) - بقیع مکه / یادآور مظلومیت های علی(ع)

قبرستان ابوطالب(ع) - بقیع مکه / یادآور مظلومیت های علی(ع)

+ نگاشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 5:30  توسط بی نشان  | 

نماز در حجر اسماعیل(ع)
دوست بی نشان من رفت و من به حرفهایش اندیشیدم
گفته بود (( در حجر اسماعیل نماز بخوان، راه را برایت باز می کنند))، زیارت عاشورا و جامعه و خمس عشر و... را در اینجا بخوان
راهی حجر اسماعیل شدم، جای سوزن انداختن نبود، اما راه باز می شد و من در اوج جمعیت به پیش می رفتم ،در آن میانه مردی بلند شد و  جای خویش را برای من خالی کرد
تعجب من دوچندان شد چون دفعه قبل در مدینه نیز بعد از صحبت های آقا سید رضا ، با وجود ازدحام جمعیت به راحتی به پشت ستون توبه رفته بودم و به همین صورت راه را برایم باز کرده و جایی دقیقا پشت ستون برایم خالی شده بود.....
عجب نماز باصفایی شد...

عمل به سخنان دوست
بعد از آن تمام سعی خویش را کردم تا اعمالی را که آن دوست بی نشان توصیه فرموده بود را انجام دهم، زیارت عاشورا و مناجات خمس عشر را خواندم، جامعه کبیره و امین الله هر یک صفایی عجیب در آن مکان نورانی داشتند .........

دوستی خوبان
روز دوم اعتکاف با زیبایی هایش تمام شد.
موقع اذان مغرب می خواستم از محل استراحتمان ( در طبقه دوم مسجدالحرام) به طبقه پایین مسجد بروم که چند جوان را دیدم که فارسی صحبت می کنند و مشغول غذا خوردن هستند.
کم کم سر صحبت را با ایشان باز کردم، بچه های ایرانی مقیم امارات و بحرین بودند که با یک سواری از امارات به مکه آمده بودند تا در ایام اعتکاف در مسجدالحرام معتکف شوند، شرایطشان بسیار سخت تر از ما بود، نه هتل توانسته بودند بگیرند و نه کسی آنها را مورد حمایت قرار داده بود، مسیر زمینی هم حسابی خسته شان کرده بود ...
قدری اندیشیدم، ما مثلا آدم خوب بودیم ولی در برابر این بچه ها - که در آن محیط مساعد گناه در امارات به این خوبی و پاکی هستند و با این همه زحمت به اینجا آمده و معتکف شده اند- در حد صفر هستیم، بچه ها را بردم پیش دوستانم و آنها را با هم آشنا کردم، حالا دو تیم شده بودیم...

دوستان معتکف ایرانی و اماراتی

دوستان خوب ایرانی و اماراتی

مائده، غذای با برکت
اواخر شب بود و ما گرسنه بودیم، این بار دوستانمان این بار به مسجد تنعیم رفته بودند تا دوباره محرم شوند ، به همین علت هم نتوانسته بودند برای ما غذا بیاورند.
بچه ها بعد از دو روز کم خوردن و تشنگی و خستگی حالا حسابی ضعیف و گرسنه شده بودند و هر کسی هوس خوردن یک چیزی به سرش زده بود.
برای این که خستگی فشار زیادی نیاورد خوابیدیم ، نیمه های شب بود که با صدای یکی از بچه ها از خواب بیدار شدم، محمد رضا بود با کلی غذا در دست.
--: این غذاها دیگر از کجا آمده اند؟
--: خانمی ما را دید و پرسید: شما در اینجا اعتکاف کرده اید؟ و من گفتم: بله
آن وقت این غذاها را به ما داد و گفت: این را برای شما آورده ام و از اوایل شب دارم دنبالتان می گردم.
غذای با برکتی بود، هر چیزی که هوس خوردنش را داشتیم در بین آنها بود....
هم نصیب ما شد ، هم دوستان عزیز اماراتی مان و هم نصیب دوستانمان که احرام بسته بودند و آمده بودند تا به ما سری بزنند.....
قدری که فکر می کنی می بینی به چه خدایی داری، و تو اصلا نمی شناسیش، به راستی که اگر خدای خود را می شناختیم هرگز این گونه بندگی نمی کردیم، اشک در چشمانم پر شد و یاد قطعه شعری افتادم.........
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند              فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی                   دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 11:16  توسط بی نشان  | 


بعد از روزها انتظار حالا وقتش رسیده بود که ادای نظر کنیم.
اعتکاف و روزه گرفتن در خانه خدا ، لذت بسیاری داشت و شوقی وصف ناشدنی
بعد از نماز و دعا، دنبال یک نقطه دنج می گشتیم تو مسجدالحرام که راحت استراحت کنیم و اعمال انجام دهیم و موقع خواب هم پشت به کعبه نباشیم تا خدای ناکرده بی احترامی به خانه خدا نکرده باشیم.
نقاط مختلف حرم را چرخیدیم و آخر سر هم در طبقه بالای مسجدالحرام، کنار یک ستون مستقر شدیم.

بعد از کلی خستگی و کم خوابی های شب های اخیر و ضعف ناشی از تشنگی و گرسنگی، همگی کنار ستون خوابمان برد.
کمی بعد یک دفعه ، لگد محکمی به پهلویم خورد، بلند گفتم (( یا زهرا ))
شرطه وهابی نگاهی کرد و یکی دیگر حواله کرد، باز هم گفتم: (( یا زهرا ))
یکی هم زدند به پهلوی سید مهدی،بلند گفت: (( یا زهرا ))
قیافه هایمان داد می زد ایرانی هستیم، آنها بغض شیعه را در دل داشتند، بغض علی را، هر شش نفرمان را با خشونت بیدار کرده بودند، ولی با خود سنی هایی که آنجا بودند ، کاری نداشتند.
یاد مظلومیت مادرمان افتادیم ، چشمهایمان از اشک پرشد ، فقط گفتیم: (( یا زهرا ))
......
یاد یک خاطره از سردار جعفر جهروتی زاده افتادم که می گفت:
 توی یک عملیات اسیر شده بودیم ، بعثی ها دست بچه ها را بسته بودند و با لگد به پهلویشان می زدند، رسیدند به دو نوجوان 17 – 18 ساله که از سادات بودند، یک لگد به آنها که زدند.
یکی از بچه ها گفت: اونها را نزنید ، من را بزنید اونها اولاد زهرا هستند.
یکدفعه رئیس بعثی ها جسورتر شد، چند لگد به پهلوی او زد و آنگاه با درب قوطی کنسرو افتادند به جان آن دو سید......
پهلویشان شکافته می شد و فقط می گفتند:" یا زهرا(س)"

ایام عملیات کربلای ۵ نزدیک است، به یاد همه عملیاتها و به یاد شهدا بگو: یا زهرا


+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 5:12  توسط بی نشان  | 

قبل از اذان مغرب راهی مسجدالحرام شدم، هر بار که خانه کعبه را می دیدم، حس جدیدی در من زنده می شد، از شوق به سجده می افتم و شکر خدا می گفتم و با سبحان الله، سبحان الله روحم را جلا می دادم.
غروب پنجشنبه بود و غروب 12 رجب ، شادی زائد الوصفی در وجودمان بیداد می کرد، فردا هم عید میلاد امیرالمومنین، علی(ع) بود و هم روز جمعه؛ عید مسلمین، روز ظهور یگانه منجی عالم بشریت. امیداوار بودیم که اگر فردا روز ظهور آقایمان باشد برای یاریش بسیار نزدیک هستیم.
نیت کردم یک طواف هدیه به امام علی(ع) به جای آورم.
 و با ذکر یاعلی وخواندن زیارت امین الله و مناجات امیرالمومنین (ع) آن را به پایان رساندم.
نماز مغرب و عشاء را که می خواندم ، گاهی سرم را بالا می گرفتم و کعبه را می نگریستم، او را دوست داشتم او بوی حیدر را می داد...
شب در هتل به مناسبت میلاد امام علی(ع) جشن گرفتیم ، جشن زیبایی شد...

آن شب خواب عجیب و زیبایی می دیدم، به یکباره از خواب پریدم، تا اذان صبح ، کمتر از یک ساعت باقی مانده بود--- ما از قبل نذر کرده بودیم که اگر توفیق حاصل شد و ایام اعتکاف در مکه بودیم، این سه روز را روزه بگیریم و در مسجدالحرام معتکف شویم--- سریع بچه ها را صدا کردم و خودم هم آماده شدم، شتابان به سوی مسجدالحرام حرکت کردیم، فرصتی برای سحری خوردن نبود، یک دانه خرما خوردیم و همان شد سحری ما.....

عشقبازی شدتی دوچندان می شود...
خواندن نماز صبح روز 13 رجب در ولادتگاه امام علی(ع) لذت و زیبایی عجیبی داشت، همه خوشحال بودیم و شاد، امید داشتیم که شاید این جمعه، وعده الهی به وقوع بپیوندد.
دعای عهد را بین رکن و مقام زمزمه کردیم و دعای ندبه را پشت مستجار......
زائران ایرانی دوان دوان به سمت محل شکافته شدن کعبه می رفتند، و آنجا را می بوسیدند، چشم هایشان را بر آنجا می کشیدند و آن قسمت از کعبه را که برای علی (ع) آغوش بازکرده بود را در آغوش می گرفتند.
چقدر دوست داشتنی تر است اینجا برای شیعیان، که همه وجود خویش را از علی(ع) می دانند.
شرطه های وهابی دوباره سنگ تمام گذاشتند و با زور و اذیت ، زائران را از دیوار کعبه دور می کردند، خیل جمعیت شیعیان علی(ع)، در ولادتگاه علی(ع) آنها را ترسانده بود.
این کارها را می کردند تا از ترسشان کم شود، واقعا که چه پوشالی ست قدرت شیطان..............
اما شیعه ابهت خویش را از علی(ع) و زهرا(ع)گرفته است، و هرگز با یک داد و فریاد افراد شیطان نمی گریزد، بلکه شیطان را به گریز وا می دارد
وهابیان، اینها همان یاوران شیطان هستند که چون علی(ع) یک حمله به سویشان می کرد،از صحنه جنگ فرار می کردند، اینها همان هایی بودند که به ظاهر اسلام آوردند اما دشمنان واقعی آن هستند....
اینها همان هایی هستند که شنیدند، پیامبر(ص) فریاد زد: (( من کنت مولاه فهذا علی مولاه))، اما به خاطر جیفه دنیا ، بیعت خویش را با علی(ع) شکستند و با شیطان بیعت کردند.
اینها همان هایی هستند که حق را دیدند و انکار کردند، فرزند رسول خدا را گذاشتند و با معاویه ملعون فرزند ابوسفیان خبیث عهد بستند.
اینها همان هایی هستند که حسین(ع) را گذاشتند و با یزید میمون باز همراه شدند
.....
اما بالاخره خورشید از کنار همین کعبه طلوع خواهد کرد، و آنگاه عدالت فراگیر خواهد شد، و آن روز باشمشیرهایی برهنه به سوی مکه روان خواهیم شد و جان ناقابل خویش را به پایش خواهیم ریخت.


آن روز که مهدی(ع) فریاد خواهد زد :            انا ابن الحیدر

کعبه ولادتگاه حیدر، روزی بانگ انا ابن الحیدر را خواهد شنید

عاقبت روزی مهدی(عج)  از کنار ولادتگاه امام علی(ع) این گونه فریاد خواهد زد:" انا ابن الحیدر"

+ نگاشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 22:21  توسط بی نشان  | 

طواف، نماز، سعی صفا و مروه، به پایان رسید،حالا به نوبت به تقصیر رسیده است.
ابتدا دست به موهایت می کشی و قدری از موهای سرت را می بری و این دعا را می کنی(( خدایا  توفیق بده که این سر در راه تو بریده شود))
دست به زیر گلویت می بری و بر محاسنت می کشی، با سیاهی اش صورت سپیدت را زیبا کرده است، به درستی نامش را محاسن گذاشته اند، زیبایی صورت یک مرد به ریش های زیبا و مرتب اوست؛ آنگاه قدری از آن را می بری و این گونه دعا می کنی(( خدایا مرا از روسپیدان درگاهت بگردان و توفیق بده که محاسن سیاهم در راه تو با سرخی خون گلویم خضاب شود))
این بار بر روی دست هایت دست می کشی و قسمتی از ناخن ها را جدا می کنی و این گونه دعا می کنی(( خدایا به ما توفیق ده که این انگشتان و دستهایمان فقط برایت و برای رضایتت کار کنند و در راهت از هم جدا شوند))
........
طواف نساء و نماز طواف نساء نیز به پایان می رسد، اعمال تمام شده و برای قدردانی از این همه توفیق که خدا به تو داده، به سجده می افتی و خدا را سپاس می گویی و آنگاه به سمت کعبه می روی، و او را در آغوش می گیری و های های گریه می کنی...........
.....................................
آن روز 12 رجب بود و فردای آن روز میلاد امام علی(ع) بود.
..................................
 به یاد و عشق امام علی(ع)، آن قسمت از کعبه را که برای علی(ع) شکافته شده را بیشتر در آغوش می گیری و می بوسی، اینجا بوی علی را می دهد، بوی نور، بوی ولایت، بوی فاطمه و بیشتر بوی مهدی می دهد......
چه دوست داشتنی ست کعبه؛ گاه می بوسیش، گاه چشمانت را بر سینه اش می گذاری، گاه دستانت را بر او می فشاری و گاه سینه ات را به سینه اش می چسبانی ،گاه گریه می کنی و گاه می خندی  ......
حالا از گناهان پاک شده ای، اشک شوق و اشک توبه یکی شده و تو در بین زمین و آسمان لب باز می کنی و این گونه دعا می کنی:
               (( اللهم عجل لولیک الفرج..... و اجعلنا من انصاره و المستشهدین بین یدیه.....))
.............
از مسجدالحرام بیرون آمدم، کفش هایم را برده بودند، پولی هم ،همراه نداشتم تا بتوانم یک دمپایی بخرم تا کف پایم از گرمای سوزان ظهر تابستان عربستان در امان بماند، همانطور پابرهنه به راه افتادم.
گرمای آسفالت و سنگ های سیاه وداغ کف پاهایم را می سوزاند، اما این سوختن هم لذتی داشت، به هتل که رسیدم، پاهایم را شستم و وارد اتاق شدم، نگاهشان کردم، تاول زده و سرخ شده بودند، آخرین دعا را گفتم:
(( خدایا به ما توفیق ده تا پاهایمان فقط در راه تو و برای رضایتت قدم بردارند و  در رکاب مهدی(عج) بریده شوند))

 

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 0:0  توسط بی نشان  | 

سعی صفا و مروه شروع شد...............
من ومهدی در کنار هم قرار گرفتیم، کتاب دعایمان را در دست گرفتیم، با هم دعای دور اول سعی را می خواندیم که از بقیه جدا افتادیم.
به محلی که با چراغ سبزرنگ مشخص شده بود رسیدیم، از اینجا دیگر باید هروله کنان می رفتیم.
شروع کردیم به هروله کردن، به یکباره خنده و شوق ناگهان تبدیل به گریه شد، بغضمان ترکید و های های شروع کردیم به گریه کردن.
دست خودمان نبود هر دو داشتیم گریه می کردیم، یکی ذکر یا حسین می گفت و یکی ذکر یا زینب، گریه هایمان دیگر به فریاد تبدیل می شد، یا حسین، یا حسین، یاحسین....
به یاد روزی افتادم که بر بالای تل زینبیه زینب این گونه حسین را فریاد می کرد، یا حسین، یا حسین ...
حسینم گم شده ای روحم ای روح
نهادم خم شده ای روحم ای روح

....
دقیقا روزی برایم تداعی شد که برای اولین بار بالای تل زینبیه قرار گرفته بودم و یاد آن روز که وارد حرم حضرت زینب(س) شدم.
یاد شعری در ذهنم تداعی شد
صفا و مروه دیده ام
دور حرم دویده ام
هیچ کجا برای من کرببلا نمی شود.

کاروان حسین(ع) که هنوز از پس سالها در کربلاست،منتظر ما
راستی اگر من و تو در کربلا بودیم؛ در کدامین سپاه جای می گرفتیم؟
سپاه حسین یا ارتش یزید؟

کربلا - تل زینبیه ، سلام بر زینب


 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 0:43  توسط بی نشان  | 

سر از سجده بر می داری، کعبه مانندی پدر مهربان تو را به سوی خویش می خواند، او روح عظیم دارد و با تو سخن می گوید، دوست داری بروی نزدیک و با تمام وجود در آغوشت بگیریش و دستهایت را به دور کمرش حلقه بزنی، اما...
تو بسیار کوچک هستی و او بسیار بزرگ، تو مانند طفلی می مانی کوچک، لاغر و نحیف با دستانی کوتاه و او مانند پدری می ماند، تنومند، بسیار چاق،فربه و درشت هیکل، دستهایت کوچکتر از آن است که بتوانی به دور کمرش حلقه کنی و فقط مال تو باشد، تو این قابلیت را نداری.
او بسیار مهربان است و دوست داشتنی و تو شرمنده هستی از عمری گناه، اما خوشحال هستی که آمده ای و در کنار عزیزت قرار گرفته ای، از نگاه به او شاد می شوی، شادتر و شادتر، خوشحال خوشحال، و مسرور از این همه سعادت
او یاد علی(ع) را برایت زنده می کند و یاد پیامبر رحمت (ص) را و یاد مادرت فاطمه(س) و یاد..... و مهدی(عج) را که شاید همینجا باشد.......
بلند می شوی و با جماعت نزدیکتر می روی، بین دیوار کعبه و مقام ابراهیم(ع)، محدوده اصلی طواف.
قدری به دور سرش می گردی تا در برابر حجرالاسود قرار می گیری، طواف آغاز می شود.
اضطراب و شادی سراپای وجودت را فراگرفته، در هر دور از هفت دور طواف، ذکری و دعایی می خوانی. آرام آرام قدم برمی داری، نباید صورتت برگردد، سعی می کنی از قافله عقب نمانی ، هنوز خجالت می کشی به روی زیبای کعبه نگاه کنی، اما گاه نگاهی ریز به او می کنی و او با لبخندی، تو را همراهی می کند.
هر بار که به دور کعبه می گردی،عزیزی را می بینی ،چراغ های هدایت را، گاه احساس می کنی که پیامبر(ص) در کنار کعبه ایستاده و داری به دور سرش می گردی و او تو را نظاره می کند، گاه علی(ع) را در آنجا می بینی و گاه فاطمه(س) را و گاه امام حسن و امام حسین وتمامی ائمه پاک و پیامبران را...
و فراتر از آن معشوق و محبوبت را حاضر می دانی، دوست داری به دور خدایت بگردی، اما تو از خدایت جدا نیستی ، تو با او یکی هستی ، او همه جا هست و هیچ جا نیست، منزل اصلی اش در دل توست......
و تو از عمری غفلت خویشتن گریان می شوی، اما هنوز احساس خوشایند وصال تمام وجودت را تسخیر خودش کرده است.
دور اول ، دوم ، سوم..... و هفتم.
طواف تمام می شود، تمامی صورتت خیس خیس شده است، اشک به پهنای صورتت نشسته و از عرق شرمساری و توبه، تمام لباس احرامت خیس شده، اما این اشک ، اشک شوق است.
چه زیباست طواف عشق وطواف معشوق

طواف کعبه یا طواف خالق کعبه


به پشت مقام ابراهیم(ع) می روی و نماز طواف می خوانی، چقدر این نماز زیباست.
با خودت فکر می کنی، چقدر زیباتر می شد اگر نمازهایت را پشت امامت می خواندی، اما حیف........
بین رکن و مقام را نظاره می کنی همانجا که خورشید از آنجا طلوع خواهد کرد و تو هنوز در رویت خورشید می سوزی، اما خوشحال هستی که در اینجایی و منتظر رویت خورشید.

بلند می شوی و راهی کوه صفا می شوی، عجب حکایتی است این سعی صفا و مروه، یاد حسین می افتی و زینب و حج نیمه کاره حسین.
و سعی صفا و مروه شروع می شود...............( راستی در دعای عرفه دعایمان کنید)

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 6:15  توسط بی نشان  | 

سر بر داشته ای و ساختمانی با ابهت ، به رنگ سپید رنگ پاکی ها در برابرت ایستاده و تو را به سوی خویش می خواند، او بهترین جای زمین را در سینه اش نهفته است و با آن عظمت و بزرگی اش، تو را به سوی خویش می خواند، تو هم همرنگ او هستی سپید به رنگ عصمت و پاکی.
پاهایت می لرزند، به احترام این حرم امن الهی پاها را برهنه می کنی (( فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس...)) و صدایی که در حنجره ات می شکند، و سلام می دهی به محمد(ص) ، پیامبر پاکی ها و به خاندان پاکش و سلام می دهی به ابراهیم و خاندانش و به تمامی پیامبران.
آرام آرام قدم بر می داری ، اما پاهایت با تمام توانش، تاب نگهداری این پیکر لاغر و نحیفت را ندارد، می لرزند و بارها زمین می خوری، سر را به زیر انداخته ای.
پاهای لرزان، آرام آرام تو را از درب مسجد عبور می دهند، پاپوش هایت را هم در کناری می گذاری(این هم آخرین تعلق) تمامی بندهای دنیا را بریده ای، قدم به مسجد می گذاری، مسجدالحرام.
مسجد الحرام
اینجا همانجایی است که تمام انبیاء از آدم تا خاتم بر آن گام نهاده اند
 اینجا همانجایی ست که مهدی (عج) ، منادی عدالت از آن ظهور پیدا خواهد کرد.
اشک همسفر خوبی شده، لحظه ای تنهایت نمی گذارد، سر را به  زیر انداخته ای،ستون ها را یک به یک می گذرانی ، به چند پله می رسی، از آنها پایین می روی ، کف زمین هم همرنگ جامه توست ، سپید
فاصله چندانی تا کعبه نداری
سر بر سجده می گذاری و گریه می کنی ، و طلب عفو می کنی
مستاصل هستی و گریان، نادم هستی و پشیمان از عمری غفلت.
و امیدوار هستی به لطف ایزد منان
مانده ای بین خوف و رجا، از گناه خویش ترسانی و به رحمت خدای خویش امیدوار
....
سر بر می داری و آنگاه چشمانت به عزیزی آشنا می افتد.
سالهاست که می شناسیش، به تو لبخند می زند، و نورش صورتت را پوشانده، های های گریه می کنی،اما اشک ، اشک شوق است و گریه ، گریه وصال، مات و مبهوت مانده ای نمی دانی چه بگویی.
گاه می خندی از عمق وجود و گاهی می گریی حین سجود.
تو را با کعبه الفتی ست عمیق
اما چشمهایت سینه کعبه را می کاوند تا نگینش را بیابند
زمین نگین آسمان است وحجاز نگین زمین
حجاز نگین زمین است و مکه نگین حجاز
مکه نگین حجاز است و مسجدالحرام نگین مکه
مسجدالحرام نگین مکه است و کعبه نگین آن
اما کجاست نگین کعبه............. حجرالاسود نگینش نیست
مهدی (عج) نگین اوست، اما کجاست؟
 مهدی جان کعبه از غم حسین تو هنوز رخت سیاه بر تن دارد ، او غمگین است از دوری تو
ای نگین عالم بیا ، بیا جانا که در غم هجران تو هنوز گریانیم.
........
می دانی که اولین دعایی که در اینجا بکنی قبول است؛ به سجده می روی و دست بر دعا برمی داری و با چشمانی گریان می گویی: 
(( اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنی من شهدا فی سبیلک من المستشهدین بین یدیه))

کعبه با تمام زیبایی منتظر نگین خویش است

کعبه با تمام زیبایی اش، در فراق مهدی(عج) جامه سیاه برتن کرده است.

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 14:9  توسط بی نشان  | 

از مسجد شجره خارج شدیم و به سمت شهر " مکه" روان گشتیم، شوق عجیبی در دلمان برای دیدن خانه خدا ایجاد شده .......... نه، فراتر از آن ؛ برای وصال
پرواز شروع شده، اوج گرفته ای ، و حالا در آسمان ها سیر می کنی، پاهایت از حصار دنیا جدا شده و بر بال ملائک نشسته ای، بال ملائک نه ، خودت پر گشوده ای و بال هایت آرام آرام تو را به عرش می برند، دائم بر زیر لب هایت ذکر استغفار می گویی و ذکر تسبیح
سبحانک یا لااله الا انت انی کنت من الظالمین
سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله......
....
قرار بوده در این مسیر قدری بخوابیم تا برای اعمال فردا خسته نباشیم، اما مگر می شود لحظه ای پلک بر هم بگذاری؟
راستی چه چیزی باعث شده که در اوج خستگی و بعد از دوشب بیداری نتوانی پلک بر هم بگذاری؟
شوق دیدن کعبه است؟قبله گاه مسلمین
شوق دیدن محل تولد علی(ع) است؟
شوق دیدن شهر نزول وحی است؟
شوق دیدن صفا و مروه یا دیدن محل تولد پیامبر(ص)، محل تولد فاطمه(س) 
یا شوق دیدن نقطه شروع عدالت است.
همه این ها هست ولی این نیست.
فراتر از همه اینها، شوق وصال یار است، و عشقبازی با معبود؛ راستی که چه زیباست.
تا نزدیکی های مکه دائم تلبیه می گویی و مست می شوی از این تلبیه(( لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک....)) و ذکر می گویی، قرآن می خوانی و دعا و مناجات
ای کاش این شب را پایانی نبود، از تمام روزها و شب های زندگی ام شیرین تر است، شیرین تر از آن که به زبان آید یا تصویر، آن شب قدر که می گویند همین است.
عدد کیلومتر تابلوها کم می شود، مسجد تنعیم را می بینی ، حالا وارد حرم امن الهی شده ای.
مستاصلی نمی دانی چه باید بکنی.
.............
رسیدیم به هتل برای استراحتی کوتاه ، باید احتیاط کنی که چشم هایت به آینه نخورد تا خودت را ببینی، اینجا باید اسباب خودبینی را کنار بگذاری، بلکه خدای خود ببینی
وارد اتاق شدیم از دور بدون این که نگاهمان به آینه بیافتد سریع حوله ای برداشتیم و رویش را پوشاندیم تا رویمان را به ما ننمایاند.
.......
خستگی را نمی فهمی، وضو می گیری و سر سجاده می نشینی ، چیزی تا اذان صبح باقی نمانده ، شروع می کنی به دعا و مناجات، نماز شب هم در این شب زیباتر است.
اذان می گویند، شنیدن اذان اینجا بس زیباست ، آخر اینجا زادگاه اذان است
الله اکبر، الله اکبر........
نماز صبح یه جماعت خوانده می شود و  جماعت راهی خانه خدا می شوند.......
به انتهای مسیر که می رسی یک تونل زیر زمینی است، از پله ها بالا می آیی و به سطح زمین می رسی
 به یکباره صحنه ای آشنا برابر دیدگانت آشکار می شود ........

دیوار بیرونی مسجدالحرام

نمای بیرونی مسجد الحرام

+ نگاشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 19:23  توسط بی نشان  | 

(( لبیک)) گفته ای، و با محبوب عشقبازی می کنی.
اما یاد عده ای در ذهنت بیدار می شود.
 غبطه می خوری به حال شهداء ، آنهایی که عاشقانه به سوی محبوب پر گشوده اند.
 آنهایی که جسم و روح را هر دو باهم تقدیم خدا کرده اند.
آنهایی که "عند ربهم یرقون" هستند.
آنهایی که نماز عشق را با وضوی خون خواندند.
آنهایی که ذکر لب هایشان حسین، حسین بود و با ذکر حسین جان دادند.
تو یک لحظه داری عشقبازی می کنی،لیاقتت همین است
 اما خوشا آنان که دائم در نمازند.
خوشا آنانی که با لباس رزم احرام بستند.
غسل خون کردند.
و باسیمایی نورانی به وصال رسیدند.
آنانی که لیلی ، مجنونشان شد.
و مجنون حسین بودند.
آنهایی که رفتند
... نه برای من ، نه برای تو، نه برای خاک، نه برای وطن، نه برای خانواده و نه...
 همه اینها به کنار، برای وصال معشوق رفتند
آنهایی که عارفانه زیستند.
مردانه جنگیدند
و عاشقانه کشته شدند.
راستی که چه زیباست شهادت

خوش به حالت علیرضا رستمی، محمد گودرزی، محمد عاشوری و خوش به حالتان همه شهداء
.....
لباس احرام بر تن داری مانند کودکی هستی که دوباره متولد شده است، اما هنوز جانی در بدن ندارد، ضعفی بر وجودت غالب شده است.

می دانی دعا در این لحظه مقبول است
دست به دعا بر می داری
و این گونه دعا می کنی:" اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک"
به راستی که چه زیبا می شود ، اگر برات شهادت در رکاب مهدی(عج) را اینجا از خدا بگیری
صفوف نماز بر پا شده
بدنت می لرزد، سر نماز گریه می کنی، عجب نماز جماعت زیبایی است، همه یکرنگ شده اند و آماده پرواز
واینک نماز پایان یافته و همه عشاق مانند سیلی زیبا به سوی اتوبوس ها می دوند تا از آنجا راهی خانه خدا شوند.
فوج جوانان سپید پوش را می بینی
و به یکباره به یاد یک صحنه می افتی و این گونه دعا می کنی
" خدایا به ما توفیق ده، در خیل جوانانی باشیم که برای یاری مهدی(عج) فاطمه، به سوی خانه تو روان خواهند شد"


 

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 13:45  توسط بی نشان  | 

رسیدیم به مسجد شجره، یک هفته زندگی در مدینه ما را برای مهمانی خدا و یک مرگ آگاهانه آماده کرده بود، حالا زمان آن رسیده بود تا محرم شویم و به مهمانی خدا برویم.
حس عجیبی بود، هم عجیب و هم زیبا
اینجا باید تمام تعلقات زائد و دنیوی را کنار بگذاری تا بتوانی خوب پرواز کنی وگرنه بندها زمینت می زنند.
تمام وسایلت را در ساک در اتوبوس می گذاری، موبایل، ساعت، انگشتر، کفش ، پول ، کیف،عطر و...  و آنگاه راهی مسجد می شوی.
عجب حکایتی است این بریدن
وارد مسجد شجره که می شوی انگار وارد بهشت شده ای، انگار سالهاست که می شناسیش، انگار سالها در اینجا زندگی کرده ای ، عجب حکایتی دارد این مسجد
برای غسل کردن می روی، در ابتدا تمامی جامه ها را از بدنت جدا می کنی و این هم از آخرین تعلق دنیوی.
آرام زیر لب شهادتین را گفتم (( اشهد ان لااله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علیا و اولاده المعصومین حجج الله ))،
در هنگام غسل کردن به یاد روزی می افتی که اموات را غسل می دهند، و ذکر توبه می گویی: ((استغفرالله ربی و اتوبو الیه))
بعد از غسل آرام آرام و ذکر بر لب، لباس احرام را بر تن می کنی، دو حوله احرام بدنت را به دوقسمت تقسیم کرده و می پوشانند، عجب حکایتی است این لباس احرام، به یاد کفن پوشیدن می افتی.
در این لحظات حتی یک لحظه اشک امانت نمی دهد و دائم ذکر استغفار بر لبانت جاری است.
 وقتی بیرون می آیی صحرای محشر است همه کفن پوشیده اند و آماده حساب.........
این بار به داخل مسجد می روم و نماز می خوانم، الله اکبر این نماز هم آدم را یاد یک نماز می اندازد، نماز میت، در نماز  بدن آدم مثل بید می لرزد، گریه امان نمی دهد، از بس می گریی می ترسی که نمازت در اثر این گریه به هم بخورد ، اما چه می توان کرد، خدا فرصتی در اختیار انسان قرار داده تا در زندگی طعم مرگ را بچشد و طعم قیامت را

اما لحظه لبیک گفتن عالمی است فرای همه اینها
روحانی های کاروان ها  جلو ایستاده اند و به حجاج یاد  می دهند که چگونه لبیک بگویند و چگونه نیت کنند.
عجب ذکری است این لبیک
دهانت را باز می کنی و شروع به گفتن می کنی: (( لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک....))
اشک به پهنای صورتت گسترش یافته است و تا گلویت از آن خیس شده است، دارد بند بند وجودت از هم جدا می شود، ناخودآگاه رو به بالا کشیده می شوی ، دارد روح از بدنت خارج می شود، دقیقا مانند جان دادن است.
ای کاش این لبیک را پایانی نبود، تمامی اعضای بدنت به لرزه افتاده و در گرمای مرداد ماه مدینه بدنت مثل یخ شده و دندان ها به هم می خورند و می لرزی شدیدتر از بید
ناگاه به سجده می افتی و های های گریه می کنی:
خدا ، خدا ، خدا ،خدا
خدا،خدا، خدا، خدا
نکن مرا ز خود جدا
خدا خدا خدا خدا
سبحانک لااله الا انت انی کنت من الظالمین
خدای من ، خدای من ، خدای من ، خدای من

عجب زیباست این عشقبازی با محبوب
الان گوشه ای از این حدیث قدسی را درک می کنی: (( اگر بندگانم می دانستند که من چقدر مشتاق دیدنشان هستم هر لحظه از شوق وصال، جان می دادند))

خدای من خدای من
راستی که چقدر دیر شناختمت

آرام آرام مناجات حضرت امیر می خوانی و های و های گریه

مولای یا مولای

+ نگاشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 12:49  توسط بی نشان  |