دوباره از دوست خویش جدا شدم ، با چشمانی اشکبار و نا امید از یا فتن پسر فاطمه(س)..، وارد محدوده طواف شدم، آخرین طواف را به یاد معشوق و منجی عالم انجام دادم و بعد پشت مقام ابراهیم(ع) نماز خواندم..
لحظه رفتن فرا رسیده بود، عقب عقب از محدوده طواف خارج شدم ، چشمهایم پر اشک بودند و بغضی که مدام می شکست، آخرین سجده را در مسجدالحرام گزاردم و پای بیرون گذاشتم،....
............
هواپیما از زمین بلند شد، مانیتور مسیر پرواز را نشان می داد، لحظه به لحظه از شهر خدا فاصله می گرفتیم، نماز را بر روی آسمان ها خواندیم..
.........
در فرودگاه همه منتظر بودند، حالا همه دیگر ما را حاجی می خواندند ؛ ای کاش نمی گفتند وای که چقدر این اسم و مسئولیت سنگین است
........
تمام مدت به یاد دوست بی نشانم بودم و دلتنگی شدید شده بود، با ارتباطی که با سازمان حج داشتم ، سراغ اسامی زائرین رفتم و نام و مشخصات خویش را جستجو کردم اما.......
هیچ کس با مشخصاتی که من می خواستم در سیستم وجود نداشت و چنین فردی با چنین نام و مشخصات از ایران عازم عربستان نشده بود......................
حالا من مانده بودم و حسرت
و دعای هر شب من این است: (( خدایا مرا به گمشده هایم برسان))
اذان صبح روز چهارشنبه بود، نماز را که خواندم با خودم نشستم و تمام، اتفاقات تلخ و شیرین مسافرت را در ذهنم مرور کردم.
ورود به شهر غریب مدینه، زیارت قبر مبارک حضرت رسول(ص)، آشنا شدن با دوست بی نشان، دعای کمیل مدینه، زیارت قبرستان غربت زده بقیع و گریه ها و بغض هایی که در گلو می شکستند، بین الحرمین مدینه، کوه احد و مسجد قبا، مسجد ذوقبلتین...
مسجد شجره ، احرام و شب قدر، مکه و کعبه و طواف، صفا و مروه، غار حرا، منی و عرفات....
بلند شدم، غسل زیارت کردم، دشداشه سپیدی را پوشیدم، شال سپید عربی بر سر انداختم و یک عبای مشکی بر روی شانه هایم، از هتل زدم بیرون و پیاده به سمت مسجدالحرام به راه افتادم، مناجات حضرت علی(ع) در مسجد کوفه را می خواندم و می گریستم و می رفتم، به آروزی دیدار پسر فاطمه(س) همه جا را زیر پا گذاشته بودم و این روز ، آخرین امید من بود....
...............
در تمامی نقاط مسجدالحرام به دنبال یار بودم و در آرزوی زیارت دوست و آن وعده ای که به من داده شده بود...
.......
نماز مغرب و عشاء را که خواندم دلهره ام بیشتر شد، گاه قرآن می خواندم ، گاه دعا و گاه طواف، دیگر چیزی تا زمان رفتن باقی نمانده بود،...
در کمال یاس بلند شدم تا وضویی از آب زمزم بگیرم، با اشک و غصه آب بر صورتم ریختم و اشکها را گرفتم ، دستم به ریش هایم که می خورد ، تنها دعایم خضاب شدن این ریش ها در رکاب مهدی(عج) فاطمه بود ...دست ها را با لرزی عجیب شستم و مسح کشیدم، .........
آرام آرام با دلی پر از درد و چشمانی پر از اشک به سمت کعبه حرکت کردم تا آخرین طواف را انجام داده و بروم ... پای در پله های محدوده طواف گذاشتم که.......
دوست بی نشانم دستم را گرفت و به گوشه ای برد، سعی کرد آرامم کند ، دست بر روی سینه ام گذاشت و صورتم را بوسید ، من هم برای آخرین بار بوسیدمش....
او رفت و من هر روز به امید دیدنش می سوزم....، هر چه باشد او بوی یار را می داد....
..........

مسجدالحرام - محل آخرین دیدار با دوست
هر چه به خاطرات روز آخر نزدیک می شوم ، دست هایم سست تر می شوند و از حرکت باز می مانند.
سیزدهمین روز سفرمان به عربستان بود و فردا باید از مکه خداحافظی می کردیم.
ساعت حدودا 10 صبح بود که به مسجدالحرام رفتم ، تمامی توصیه ها و اعمالی را که سید رضا (( دوست بی نشانم )) فرموده بود، را به جا آورده بودم و فقط یک دستور مانده بود...
طواف جوشن کبیر
وارد محدوده طواف شدم - مفاتیح را با یک ترفند وارد مسجدالحرام کرده بودم – نزدیک حجرالاسود شدم، بین رکن و مقام، مفاتیح را در دست راستم گرفتم و شروع کردم به خواندن دعای جوشن کبیر و طواف
((اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ يَا اللَّهُ يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمُ يَا كَرِيمُ يَا مُقِيمُ يَا عَظِيمُ يَا قَدِيمُ يَا عَلِيمُ يَا حَلِيمُ يَا حَكِيمُ سُبْحَانَكَ يَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ يَا رَبِّ (1) يَا سَيِّدَ السَّادَاتِ يَا مُجِيبَ الدَّعَوَاتِ يَا رَافِعَ الدَّرَجَاتِ يَا وَلِيَّ الْحَسَنَاتِ يَا غَافِرَ الْخَطِيئَاتِ يَا مُعْطِيَ الْمَسْأَلاتِ يَا قَابِلَ التَّوْبَاتِ يَا سَامِعَ الْأَصْوَاتِ يَا عَالِمَ الْخَفِيَّاتِ يَا دَافِعَ الْبَلِيَّاتِ (2) .....)))
چقدر زیبا و شیرین شده بود این دعا ، بارها این دعا را خوانده بودم اما این بار یک چیز دیگری بود، اشتیاق عجیبی در وجودم شعله می کشید....
هم طواف بود و هم دعا ، هم اشک بود و هم خنده......
سه بار طواف انجام دادم تا دعا به پایان برسد، از شوق عجیبی لبریز شده بودم و به پهنای صورت اشک ریخته بودم، رفتم به سمت مقام ابراهیم(ع) تا در آنجا نماز بخوانم ....
ناگهان.......
اشک می ریختم، سر بر شانه اش می گذاشتم، پیشانی ام را گرفت و بوسید و وعده یک دیدار عظیم را برای فردا شب به من مژده داد.....
دلم نمی خواست جدا شوم ، اما به شوق فردا شب ، این جدایی مجدد را پذیرفتم....
امان از وصالی که بعدش فراق است....
او رفت و من رفتم به امید فردا شب....

مقام حضرت ابراهیم)ع(
پنجمین روز سفر به سرزمین وحی نیز بود ، بعد از دیدن آن همه غربت مدینه و اعمال حج و ایام اعتکاف و ضعف شدید جسمی در اثر سرمای اتاق و گرمای هوای عربستان بیمار و نحیف شده بودم، از طرفی هم سر و صدا و شلوغی های بچه ها هم نمی گذاشت به راحتی استراحت کنم.
سر درد شدید و ناتوانی نسبی حرکتی ناچارم می کرد کمتر حرکت کنم، بعد از اتفاقاتی که در عرفات افتاد حالم بدتر شده بود...، بچه ها تصمیم گرفته بودند نیمه شب به غار حرا برویم.
ساعت 2 نیمه شب بود ، که با صدای بچه ها بیدار شدم، در انتخاب رفتن و ماندن مستاصل شده بودم، از طرفی شوق زیارت این محل عزیز بود و از طرفی هم بیماری ، بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و با بچه ها عازم غار حرا شدم.
پای کوه نور که می رسی ، نیرویی عجیب بر قلبت می نشیند و کششی خاص تو را رو به بالا می کشد ، اینجاست که نه خستگی می تواند مانع رسیدن تو به اوج شود و نه ضعف و بیماری و تو به دنبال یک پاسخ می گردی که این چیست که تو را به آن بالا می کشد.
اینجا دیگر نیاز به کمک هیچ کس نداری ، اولین قدم را با وقار و طمانینه و به آرامی بر می داری ، اما کم کم آن جذبه عجیب تو را به سرعتی بیشتر وامی داری ، گام دوم ، سوم و... ، قدم هایت تند شده اند و تو با سرعتی باورنکردنی داری این کوه را طی می کنی، همه چیز را فراموش کرده ای و فقط به آنجا می نگری ، قله...
اشک شوق و عرق شرم از کنار چشم ها جاری می شوند و بر محاسن سیاه فرود می آیند و آنگاه بر روی گلو خط زیبایی را به یادگار می گذارند، همان جایی که تو دوست داری روزی در راه نگارت بریده شوند و خطی سرخ بر آن نقش ببندد....
به نزدیکی غار می رسی ، اما این بار سرعتت کم می شود و همان نیرو این بار تو را وا می دارد تا به آرامی و ادب و گام برداری ،.... آرام آرام قدم بر می داری و ذکر می گویی و آیه های قرآن بر لبانت جاری می شوند:
(( اقرا باسم ربک الذی خلق.......)) ،،
گویی امشب شب قدر توست (( انا انزلناه فی لیله القدر..... سلام هی حتی مطلع الفجر))
ناخودآگاه سلام می گویی و وارد می شوی......
اینجا جلوه گاه نور است، قدمگاه حضرت مصطفی(ص) و علی(ع) و محل نزول قرآن، بوسه گاه جبرئیل ...
قامت می بندی و رو به کعبه نماز می خوانی، خواندن سوره حمد اینجا چه زیباست، اول خدایت را شکر می کنی به سبب این همه لطف و کرامت...
الحمدلله رب العالمین)) و.....و از او می خواهی تو را به راه خوبان ببرد (( اهدنا صراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم.....))
و خواندن سوره توحید، در این جلوه گاه توحید ، زیبایی مضاعف و خاصی دارد، (( قل هو الله احد...))
نماز به پایان می رسد، به سجده می روی و شکر خدا می گویی ، ای کاش این سجده را پایانی نبود،... سر از خاک که بر می داری نگاهی به رو به رو می کنی ..............
تمام ستارگان حلقه زده اند و نگینی زیبا را در آغوش کشیده اند ... و تو را سرمست می کنند این همه زیبایی و نور
