تبليغاتX
بی نشان
سلام بر مادر بی نشان و بر مولای بی نشان و بر دانشجوی بی نشان

نماز در حجر اسماعیل(ع)
دوست بی نشان من رفت و من به حرفهایش اندیشیدم
گفته بود (( در حجر اسماعیل نماز بخوان، راه را برایت باز می کنند))، زیارت عاشورا و جامعه و خمس عشر و... را در اینجا بخوان
راهی حجر اسماعیل شدم، جای سوزن انداختن نبود، اما راه باز می شد و من در اوج جمعیت به پیش می رفتم ،در آن میانه مردی بلند شد و  جای خویش را برای من خالی کرد
تعجب من دوچندان شد چون دفعه قبل در مدینه نیز بعد از صحبت های آقا سید رضا ، با وجود ازدحام جمعیت به راحتی به پشت ستون توبه رفته بودم و به همین صورت راه را برایم باز کرده و جایی دقیقا پشت ستون برایم خالی شده بود.....
عجب نماز باصفایی شد...

عمل به سخنان دوست
بعد از آن تمام سعی خویش را کردم تا اعمالی را که آن دوست بی نشان توصیه فرموده بود را انجام دهم، زیارت عاشورا و مناجات خمس عشر را خواندم، جامعه کبیره و امین الله هر یک صفایی عجیب در آن مکان نورانی داشتند .........

دوستی خوبان
روز دوم اعتکاف با زیبایی هایش تمام شد.
موقع اذان مغرب می خواستم از محل استراحتمان ( در طبقه دوم مسجدالحرام) به طبقه پایین مسجد بروم که چند جوان را دیدم که فارسی صحبت می کنند و مشغول غذا خوردن هستند.
کم کم سر صحبت را با ایشان باز کردم، بچه های ایرانی مقیم امارات و بحرین بودند که با یک سواری از امارات به مکه آمده بودند تا در ایام اعتکاف در مسجدالحرام معتکف شوند، شرایطشان بسیار سخت تر از ما بود، نه هتل توانسته بودند بگیرند و نه کسی آنها را مورد حمایت قرار داده بود، مسیر زمینی هم حسابی خسته شان کرده بود ...
قدری اندیشیدم، ما مثلا آدم خوب بودیم ولی در برابر این بچه ها - که در آن محیط مساعد گناه در امارات به این خوبی و پاکی هستند و با این همه زحمت به اینجا آمده و معتکف شده اند- در حد صفر هستیم، بچه ها را بردم پیش دوستانم و آنها را با هم آشنا کردم، حالا دو تیم شده بودیم...

دوستان معتکف ایرانی و اماراتی

دوستان خوب ایرانی و اماراتی

مائده، غذای با برکت
اواخر شب بود و ما گرسنه بودیم، این بار دوستانمان این بار به مسجد تنعیم رفته بودند تا دوباره محرم شوند ، به همین علت هم نتوانسته بودند برای ما غذا بیاورند.
بچه ها بعد از دو روز کم خوردن و تشنگی و خستگی حالا حسابی ضعیف و گرسنه شده بودند و هر کسی هوس خوردن یک چیزی به سرش زده بود.
برای این که خستگی فشار زیادی نیاورد خوابیدیم ، نیمه های شب بود که با صدای یکی از بچه ها از خواب بیدار شدم، محمد رضا بود با کلی غذا در دست.
--: این غذاها دیگر از کجا آمده اند؟
--: خانمی ما را دید و پرسید: شما در اینجا اعتکاف کرده اید؟ و من گفتم: بله
آن وقت این غذاها را به ما داد و گفت: این را برای شما آورده ام و از اوایل شب دارم دنبالتان می گردم.
غذای با برکتی بود، هر چیزی که هوس خوردنش را داشتیم در بین آنها بود....
هم نصیب ما شد ، هم دوستان عزیز اماراتی مان و هم نصیب دوستانمان که احرام بسته بودند و آمده بودند تا به ما سری بزنند.....
قدری که فکر می کنی می بینی به چه خدایی داری، و تو اصلا نمی شناسیش، به راستی که اگر خدای خود را می شناختیم هرگز این گونه بندگی نمی کردیم، اشک در چشمانم پر شد و یاد قطعه شعری افتادم.........
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند              فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی                   دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 11:16  توسط بی نشان  | 

علمدار
کربلا لبریز عطر یاس شد نوبت جانبازی عباس شد
تا عباس(ع) هست، همه امیدوارند ، او یتون خمیه هاست، او آخرین پناه و امید امام حسین(ع) است.
یاران حسین(ع) یک به یک بر زمین می افتند اما هنوز عباس هست....
عمو عطش....... طاقت غیرت خدا تمام شده، او آماده جانبازی ست اما بچه ها آب می خواهند...
والله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی...
بوی یاس پیچیده در علقه ، عباس(ع) همه وجودش را فدای حسین(ع) کرده و حالا نه دستی مانده و نه چشمی، حسین جان ای کاش باز می توانستم تو را یاری کنم..........
کربلای ایران را بنگر ، پر شده است از عباس(ع)........
.................


علی اکبر(ع)
چقدر این جوان زیباست، چه قد و بالایی دارد، او شبیه ترین مردم به پیامبر(ص) است.
هر وقت دل بابا برای جدش تنگ می شود ، علی اکبر(ع) را نظاره می کند......
یاران امام حسین(ع) یک به یک شهید شده اند، به سراغ پدر می رود و اذن میدان می گیرد.......
....
لشگر کوفه و شام استاده به تماشای شه و شهزاده
شه روی نعش پسر افتاده همه گفتند: حسین جان داده

.......
اینجا کربلای ایران است، شلمچه
سید عباس و پسرش برای نبرد با قاتلین جد غریبشان به اینجا پا گذاشته اند، فرمانده برای این که اتفاقی برای هر دو نیافتد ، آنها را از هم جدا می کند...
فرمانده بدن بی سر پسر را پوشانده تا مبادا پدر او را ببیند، اما پدر آن قدر سراغ پسر را می گیرد که عاقبت ، خبر شهادت پسر را به پدر می دهند...
جلو می رود ، می خواهد برای آخرین بار صورت پسرش را ببوسد... اما ........
قربان بدن بی سرت حسین(ع)

علی اصغر(ع)
کودکی شیرخواره بر روی دستان خورشید بالا رفته است.
امام حسین(ع) رو به لشگریان شیطان می کند و می فرماید: اگر به ما رحم نمی کنید ، بگیرید و این کودک را سیراب کنید....
تیری از کمان حرمله پرتاب می شود و طفل شیرخواره را سیراب می کند........
جانم به فدایت رباب.....

یاران شیطان رحم را نمی شناسند، شیطان این بار یکی دیگر از حرامیان خویش از نسل معاویه ملعون را به جان یاران حسین(ع) انداخته، او زن و مرد و کودک را نمی شناسد.
بمب های شیمیایی او، اطفال شیرخواره را سیراب کرده و به خوابی شیرین فرو برده اند

بخواب پاره جگرم، بخواب علی اصغرم
بخواب پاره جگرم، بخواب علی اصغرم


...........

قاسم بن الحسن(ع)
قاسم پسر امام حسن(ع) در هنگامه شهادت پدر سه ساله بود و از آن پس عمویش امام حسین(ع) هم برایش پدر بود و هم عمو....
امروز عاشوراست و اینجا کربلا، قاسم نوجوان 13 ساله شده و یاران عمو یک به یک شهید می شوند و او در آرزوی شهادت...، اما عمو اجازه جانبازی به او نمی دهد، او امانت برادر است..
ان قدر اصرار و التماس می کند تا عاقبت عمو اجازه جانبازی به قاسم می دهد و چه تعبیر زیبایی دارد قاسم از شهادت (( شیرین تر از عسل ))
-------------
اینجا ایران است و از کردستان تا خوزستانش عاشورا به پا شده و یاران آخرالزمانی امام حسین(ع) یک به یک بر زمین می افتند، اینها شاگردان امام حسین (ع) هستند و در رکاب یکی از سردارن سپاهش به نام روح الله می جنگند.
نیک که می نگری در بین ایشان قاسم زیاد می بینی .......... همه آنها یک کلام می گویند (( شهادت در راه خدا شیرین تر از عسل است برای ما....

نوجوان شهید، پهلوان سعید طوقانی

نوجوان شهید، پهلوان سعید طوقانی

+ نگاشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 0:6  توسط بی نشان  | 

باورکردنی نبود....
... اگر چه،مولای من نیک می دانستم که برای یافتن شما و یارانتان ، بهترین میعادگاه، کعبه است
خودش بود آقا سید – سید رضا سجادی ، دوست بی نشانم – پشت به ستون و دقیقا رو به کعبه ، داشت نماز می خواند.
با چشمانش و با آن نگاه نافذش اشاره کرد کنارش بنشینم.
رفتم جلو و آرام کنارش نشستم، نمازش را که سلام داد، سلام کردم و آرام سرم را بر شانه اش گذاشتم و های های شروع کردم به گریستن.
--: آقا سید ، کجا بودی؟ می دونید چقدر دنبالتان گشتم.
آرام صورتم را بلند کرد، اشکهایم را پاک کرد و صورتم را بوسید.
آقا سید: اتفاقا همین امروز از خدا خواستم که ببینمت،- دعایم اثر کرده بود، همان که خواستم سید خواهان دیدن من شود- شکر خدا که دیدمت.
راستی اعمالت قبول ، و...
آنگاه که ناگفتنی ها ، گفته می شود....
سید این بار به گونه ای دیگر سخن گفت، شروع کرد به صحبت کردن از آنهایی که با امام زمان(عج) ملاقات کرده اند، صحبت کردن، انگار می دانست که در دل من چه می گذرد.
چند ملاقات شیرین و عجیب را بیان کرد و بعد ناگاه حرفی زد که جگرم را سوزاند.
آقا سید : امام زمان(عج) ، امشب اینجا بودند و خیلی ها هم با ایشان ملاقات کردند ، البته فقط عده قلیلی ایشان را شناختند.
سید صحبت می کرد و من گریه می کردم، گاه سرم را بر روی شانه اش می گذاشتم و گاه بر روی سینه اش، و گاه صورتم را در میان دستانش پنهان می کردم، آرام می شدم و اشک هایم شدیدتر می شدند، و دلم بیشتر برای دیدن آقا پر می کشید.
و هر دو گریه می کردیم برای آن چشمانی که به جای اشک ،در عزای امام حسین(ع) خون گریه می کنند و هر لحظه منتظر ظهور است.
گریه می کردیم برای آن مولای مظلومی که سالهاست منتظر است تا انتقام حضرت فاطمه (س) را بگیرد و انتقام خون حسین(ع) را ، و انتقام آن همه زجر کشیدن های خاندان اهلبیت(ع) را....
زیباست در خانه خدا ، روضه امام حسین(ع) بشنوی و برای حسین گریه کنی.
السلام علیک یا اباعبدالله...
سید این بار دوست داشتنی تر از قبل شده بود، دوست نداشتم دوباره از دستش بدهم ، دوست نداشتم این وصال دوباره به فراق تبدیل شود.
سرم را بر روی سینه اش گذاشتم، نیمی از صورتم را بر روی قلب مجروحش بود و با دستش نیمه دیگر صورتم را پوشاندم، دست چپ را بر روی شکمش گذاشته بودم و دست راستم را پشت کمرش گذاشته بودم، دوست داشتم این عزیز فقط مال من باشد و از من دور نشود، گریه می کردم و اشک می ریختم، امان از عاشقی، در هنگامه فراق مدام چشمهایت می گریند از این فراق و آنگاه که به وصال می رسی دوباره ترس از فراق دوباره بر جانت می نشیند.
سید این بار چند توصیه و عمل را بیان فرمودند که در کعبه و عرفات انجام دهم.
زیارت عاشورای آقا اباعبدالله الحسین(ع)
دعای عرفه امام حسین(ع) در عرفات
دعای ابوحمزه ثمالی در کعبه
مناجات خمس عشر
و... طواف جوشن کبیر
بعد سید رو به من کرد و فرمود: در حجر اسماعیل(ع) نماز خواندی؟
گفتم: خیر، ازدحام جمعیت اجازه نداد
آقا سید: امشب برو ، راه را برایت باز می کنند.

و امان از پایان وصال
سید آرام و بامحبت سرم را از روی سینه اش بلند کرد، اشکهایم را پاک کرد و پیشانی ام را بوسید، دقیقا شده بودم مثل یک کودک که نمی خواست از پدر و مادرش جدا شود، اشکهایم را با دستهایش پاک کرد، ریش هایم را مرتب کرد ، دستش را گرفتم و بوسیدم، آرام دستش را بر سینه ام گذاشت و ذکری گفت که قدری آرام شدم.
و آنگاه رو به من درمانده کرد و فرمود: آقا سید مهدی ، من دیگه باید برم، ان شاءالله دوباره همدیگر را خواهیم دید، التماس دعا.
چه می توانستم بگویم، برای آخرین بار بوسیدمش و التماس دعا گفتم...، از ایشان خواستم، دعا کنند مولایم را ببینم و در رکاب ایشان شهید شوم، همانجا دعا کردند و قدری آرامتر شدم...

بلند شد و آرام آرام در برابر دیدگانم به سوی کعبه حرکت کرد، و من ماندم و درد و رنج هایم
من ماندم و فراقی دوباره و اشکهایی که هنوز هم برخی شب ها می بارند.
من ماندم و حسرت و دوری .....
به یاد قطعه شعری افتادم،
صبر کن عشق نمک گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض گلو می شکند
صبر کن گریه نمک گیر شود بعد برو....

راستی جانم به فدایت زینب(س) جان ، چه کردی آنگاه که حسین(ع) از برابر دیدگانت دور می شد؟...
گفتم: کجا
گفتا: به خون
گفتم: چرا
گفتا:جنون
گفتم: که کی
گفتا: کنون
گفتم: نرو
خندید و رفت




+ نگاشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 5:55  توسط بی نشان  | 

از سومین روز سفر که برای آخرین بار دوست بی نشانم(( آقای سید رضا سجادی)) در بقیع ملاقات کرده بودم، سخت مشتاق زیارت مجدد ایشان بودم، در مدینه بارها دلم هوای دیدنش را کرد ، اما هر چه گشتم پیدایشان نکردم.
غم فراق دوچندان شده بود، قبل از دیدار آقا سید ، مدام دعا می کردم مولایم را زیارت کنم و حالا فراق و دلتنگی دوچندان شده بود، هم عاشق زیارت مولا بودم و هم مشتاق زیارت این دوست ناشناس.
از وقتی به مکه رسیده بودم ، اشتیاقم برای دیدن مولایم و ایشان بیشتر شده بود، اما هر چه بیشتر می گشتم نا امیدتر می شدم، دائم دعا می کردم دوباره ایشان را زیارت کنم.
تا این که به ذهنم رسید باید گونه ای دیگر دعا کنم، گاهی به دوستانم می گفتم تا آنها برایم دعا کنند و گاه سعی می کردم به سالخوردگان کمک کنم تا آنها برایم دعا کنند و هر وقت که خودم دعا می کردم ، از خدا می خواستم کاری کند تا ایشان بخواهد مرا ببیند ، فهمیده بودم باید ایشان بخواهد تا به ملاقاتشان برسم و اگر ایشان نخواهند دعاهایم اثری نخواهند کرد.
حالا روز اول حضورم در مکه هم سپری شده بود و این روز دوم حضورم در مکه بود، هم روز جمعه بود و هم روز میلاد امام علی(ع)، امیدم زیاد بود که اگر مولایمان امروز ظهور کند ما در نقطه آغاز ظهور هستیم و سریع می توانیم به مولایمان کمک کنیم ، از طرفی امیدوار بودم بتوانم به عیدانه این روز دوست بی نشانم را ملاقات کنم.
از صبح در خانه خدا چشمهایم مدام همه جا را می کاویدند، بارها به طرف مردانی که هم جثه آقا سید بودند ، دویدم اما امیدم نا امید شد.

اذان مغرب نزدیک شد، و آن روز جمعه با تمام امیدش برایمان سپری شد ،نه آقایمان آمده بود و نه دوست بی نشانم را پیداکرده بودم، در حسرت محرومیت از هر دو دیدار می سوختم، به سجده رفته و دعا کردم.
می دانستم دعای روزه دار در هنگام افطار مقبول است، با گریه و التماس از خدا ، خواستار زیارت مولایم و آن سید عزیز شدم.
بعد از نماز مغرب و افطار و استراحت مختصر،برای آخرین بار و آخرین روزنه امید، دوباره وضو گرفتم و به سمت کعبه ، به راه افتادم، نماز و دعا و طواف را انجام دادم.
کعبه در هنگام شب دیدنی تر بود و نورانیتش ، نور امید را در دل ها زنده می کرد...
نزدیک نیمه شب شد،دیگر کم کم خستگی و خواب داشت بر وجودم مستولی می شد، نا امیدی در دلم موج زد، با چشمانی اشکبار آرام آرام از محدوده طواف بیرون آمدم و به سمت محل استراحتمان حرکت کردم، قدم هایم را شمرده شمرده بر پله ها گذاشتم و آمدم بالا که به یکباره ..........
چشم هایم حیران مانده بودند، باورم نمی شد ، اشک در چشمهایم حلقه زدند.....................

شبهای نورانی مسجدالحرام ، نورامید را در دلها روشن می کند

شبهای نورانی مسجدالحرام ، نورامید را در دلها روشن می کند

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 5:57  توسط بی نشان  | 

مدتی است که هوا سرد شده و بسیاری از مردم کنج عزلت برگزیده اند، برخی مدارس و ادارات تعطیل شده و....، خلاصه خیلی ها را از تکاپو انداخته و خانه نشین کرده است.

اما هنوز خوب به یاد داریم ، مردان مردی را که در سرمای مرگبار کردستان و کرمانشاه، چون شیر با متجاوزان به سرزمین و عقایدمان جنگیدند و لحظه ای تردید به خویش راه ندادند
مردانی به عظمت کوه های سر به فلک کشیده کردستان
مردانی به عظمت ارتفاعات تته، بمو، بلفت، دوپازا، کله قندی و ...
مردانی همچون چمران، کاوه، همت، بروجردی، وزوایی و...
و شیرمردی به نام احمد متوسلیان و یارانش

هنوز وقتی پا به کوه های سر به فلک کشیده مریوان می گذاری، جای پای احمد متوسلیان را در آنجا خوب می بینی
هنوز مریوان به او ارادت دارد ، منافقین هنوز هم در دزلی از شنیدن نامش به لرزه در می آیند و تته هنوز زیر پای یاران احمد است.
و افق که در انتظار است تا او پرچمش را در آنجا بکوبد و لحظه ای از نبرد خسته نشود.

اینها مصداق واقعی ((رجال لا تلهيهم تجاره ولا بيع عن ذكر الله و... )) هستند، کسانی که زن و فرزند و مال دنیا و سرما و گرما لحظه ای آنها را از عبادت خدا غافل نکرد و لحظه ای جهاد در راه خدا را رها نکردند.
آنهایی که اگر در زمان علی(ع) بودند قطعا علی (ع) آن گونه مظلوم نمی ماند که زبان بگشوده و خطاب به مسلمان نمایان کوفه بگوید : (( ای کسانی که نام مرد بر خود گذاشته اید، هر وقت که زمان جنگ رسید چون تابستان بود بهانه گرما گرفتید و جنگ را به زمستان موکول کردید و چون زمستان رسید بهانه سرما آوردید و آن را به تابستان واگذاشتید وای بر شما ای ....))

و آن روز علی(ع) نیازمند این مردان بود.

و امروز ما نیازمند احمد و یارانش هستیم، با آن صلابت، آن صلابتی که خواب خوش بنی صدرها را بشکند و آنها را از خواب مستانه بیرون آورد.
ما نیازمند احمد متوسلیان هستیم ، نیازمند اقتدارش و وفاداریش به آرمان های خمینی
نیازمند آن احمدی هستیم که بدون توجه به قدرت صاحبان زر و زور گردن منافقین را بدون لحظه ای درنگ بشکند و سر آنها را _ همچون " کال کال" یار شفیق بنی صدرها_ را به سرعت دستگیری، بالای دار بفرستد، تا روزی مانند شهرام جزایری ها نتوانند از زیر طناب عدالت بگریزند و یا همچون موسویان به واسطه دوستی با بنی صدرهای خدانشناس زمانه، خود را مظلوم و بیگناه نشان ندهند
و ما امروز نیازمند آن احمدی هستیم که مدعیان دین و روسای دینی ترین پست های حکومتی را که به راحتی در مجالس لهو و لعب حاضر می شوند و به راحتی حرف های خمینی کبیر را تحریف می کنند، را از صریر قدرت به زیر کشد و رسوا کند
ما امروز نیازمند احمد متوسلیان هستیم که آقازاده هایی را که به راحتی رشوه می گیرند و به راحتی می گردند را به دامان عدالت علوی بسپارد.

و ما در این زمستان منتظر احمد هستیم....

احمد متوسلیان و یاران خستگی ناپذیرش در زمستان

احمد متوسلیان و یاران خستگی ناپذیرش، در جبهه های کردستان

 

 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1386/10/17ساعت 5:55  توسط بی نشان  | 


بعد از روزها انتظار حالا وقتش رسیده بود که ادای نظر کنیم.
اعتکاف و روزه گرفتن در خانه خدا ، لذت بسیاری داشت و شوقی وصف ناشدنی
بعد از نماز و دعا، دنبال یک نقطه دنج می گشتیم تو مسجدالحرام که راحت استراحت کنیم و اعمال انجام دهیم و موقع خواب هم پشت به کعبه نباشیم تا خدای ناکرده بی احترامی به خانه خدا نکرده باشیم.
نقاط مختلف حرم را چرخیدیم و آخر سر هم در طبقه بالای مسجدالحرام، کنار یک ستون مستقر شدیم.

بعد از کلی خستگی و کم خوابی های شب های اخیر و ضعف ناشی از تشنگی و گرسنگی، همگی کنار ستون خوابمان برد.
کمی بعد یک دفعه ، لگد محکمی به پهلویم خورد، بلند گفتم (( یا زهرا ))
شرطه وهابی نگاهی کرد و یکی دیگر حواله کرد، باز هم گفتم: (( یا زهرا ))
یکی هم زدند به پهلوی سید مهدی،بلند گفت: (( یا زهرا ))
قیافه هایمان داد می زد ایرانی هستیم، آنها بغض شیعه را در دل داشتند، بغض علی را، هر شش نفرمان را با خشونت بیدار کرده بودند، ولی با خود سنی هایی که آنجا بودند ، کاری نداشتند.
یاد مظلومیت مادرمان افتادیم ، چشمهایمان از اشک پرشد ، فقط گفتیم: (( یا زهرا ))
......
یاد یک خاطره از سردار جعفر جهروتی زاده افتادم که می گفت:
 توی یک عملیات اسیر شده بودیم ، بعثی ها دست بچه ها را بسته بودند و با لگد به پهلویشان می زدند، رسیدند به دو نوجوان 17 – 18 ساله که از سادات بودند، یک لگد به آنها که زدند.
یکی از بچه ها گفت: اونها را نزنید ، من را بزنید اونها اولاد زهرا هستند.
یکدفعه رئیس بعثی ها جسورتر شد، چند لگد به پهلوی او زد و آنگاه با درب قوطی کنسرو افتادند به جان آن دو سید......
پهلویشان شکافته می شد و فقط می گفتند:" یا زهرا(س)"

ایام عملیات کربلای ۵ نزدیک است، به یاد همه عملیاتها و به یاد شهدا بگو: یا زهرا


+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 5:12  توسط بی نشان  | 

قبل از اذان مغرب راهی مسجدالحرام شدم، هر بار که خانه کعبه را می دیدم، حس جدیدی در من زنده می شد، از شوق به سجده می افتم و شکر خدا می گفتم و با سبحان الله، سبحان الله روحم را جلا می دادم.
غروب پنجشنبه بود و غروب 12 رجب ، شادی زائد الوصفی در وجودمان بیداد می کرد، فردا هم عید میلاد امیرالمومنین، علی(ع) بود و هم روز جمعه؛ عید مسلمین، روز ظهور یگانه منجی عالم بشریت. امیداوار بودیم که اگر فردا روز ظهور آقایمان باشد برای یاریش بسیار نزدیک هستیم.
نیت کردم یک طواف هدیه به امام علی(ع) به جای آورم.
 و با ذکر یاعلی وخواندن زیارت امین الله و مناجات امیرالمومنین (ع) آن را به پایان رساندم.
نماز مغرب و عشاء را که می خواندم ، گاهی سرم را بالا می گرفتم و کعبه را می نگریستم، او را دوست داشتم او بوی حیدر را می داد...
شب در هتل به مناسبت میلاد امام علی(ع) جشن گرفتیم ، جشن زیبایی شد...

آن شب خواب عجیب و زیبایی می دیدم، به یکباره از خواب پریدم، تا اذان صبح ، کمتر از یک ساعت باقی مانده بود--- ما از قبل نذر کرده بودیم که اگر توفیق حاصل شد و ایام اعتکاف در مکه بودیم، این سه روز را روزه بگیریم و در مسجدالحرام معتکف شویم--- سریع بچه ها را صدا کردم و خودم هم آماده شدم، شتابان به سوی مسجدالحرام حرکت کردیم، فرصتی برای سحری خوردن نبود، یک دانه خرما خوردیم و همان شد سحری ما.....

عشقبازی شدتی دوچندان می شود...
خواندن نماز صبح روز 13 رجب در ولادتگاه امام علی(ع) لذت و زیبایی عجیبی داشت، همه خوشحال بودیم و شاد، امید داشتیم که شاید این جمعه، وعده الهی به وقوع بپیوندد.
دعای عهد را بین رکن و مقام زمزمه کردیم و دعای ندبه را پشت مستجار......
زائران ایرانی دوان دوان به سمت محل شکافته شدن کعبه می رفتند، و آنجا را می بوسیدند، چشم هایشان را بر آنجا می کشیدند و آن قسمت از کعبه را که برای علی (ع) آغوش بازکرده بود را در آغوش می گرفتند.
چقدر دوست داشتنی تر است اینجا برای شیعیان، که همه وجود خویش را از علی(ع) می دانند.
شرطه های وهابی دوباره سنگ تمام گذاشتند و با زور و اذیت ، زائران را از دیوار کعبه دور می کردند، خیل جمعیت شیعیان علی(ع)، در ولادتگاه علی(ع) آنها را ترسانده بود.
این کارها را می کردند تا از ترسشان کم شود، واقعا که چه پوشالی ست قدرت شیطان..............
اما شیعه ابهت خویش را از علی(ع) و زهرا(ع)گرفته است، و هرگز با یک داد و فریاد افراد شیطان نمی گریزد، بلکه شیطان را به گریز وا می دارد
وهابیان، اینها همان یاوران شیطان هستند که چون علی(ع) یک حمله به سویشان می کرد،از صحنه جنگ فرار می کردند، اینها همان هایی بودند که به ظاهر اسلام آوردند اما دشمنان واقعی آن هستند....
اینها همان هایی هستند که شنیدند، پیامبر(ص) فریاد زد: (( من کنت مولاه فهذا علی مولاه))، اما به خاطر جیفه دنیا ، بیعت خویش را با علی(ع) شکستند و با شیطان بیعت کردند.
اینها همان هایی هستند که حق را دیدند و انکار کردند، فرزند رسول خدا را گذاشتند و با معاویه ملعون فرزند ابوسفیان خبیث عهد بستند.
اینها همان هایی هستند که حسین(ع) را گذاشتند و با یزید میمون باز همراه شدند
.....
اما بالاخره خورشید از کنار همین کعبه طلوع خواهد کرد، و آنگاه عدالت فراگیر خواهد شد، و آن روز باشمشیرهایی برهنه به سوی مکه روان خواهیم شد و جان ناقابل خویش را به پایش خواهیم ریخت.


آن روز که مهدی(ع) فریاد خواهد زد :            انا ابن الحیدر

کعبه ولادتگاه حیدر، روزی بانگ انا ابن الحیدر را خواهد شنید

عاقبت روزی مهدی(عج)  از کنار ولادتگاه امام علی(ع) این گونه فریاد خواهد زد:" انا ابن الحیدر"

+ نگاشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 22:21  توسط بی نشان  | 

طواف، نماز، سعی صفا و مروه، به پایان رسید،حالا به نوبت به تقصیر رسیده است.
ابتدا دست به موهایت می کشی و قدری از موهای سرت را می بری و این دعا را می کنی(( خدایا  توفیق بده که این سر در راه تو بریده شود))
دست به زیر گلویت می بری و بر محاسنت می کشی، با سیاهی اش صورت سپیدت را زیبا کرده است، به درستی نامش را محاسن گذاشته اند، زیبایی صورت یک مرد به ریش های زیبا و مرتب اوست؛ آنگاه قدری از آن را می بری و این گونه دعا می کنی(( خدایا مرا از روسپیدان درگاهت بگردان و توفیق بده که محاسن سیاهم در راه تو با سرخی خون گلویم خضاب شود))
این بار بر روی دست هایت دست می کشی و قسمتی از ناخن ها را جدا می کنی و این گونه دعا می کنی(( خدایا به ما توفیق ده که این انگشتان و دستهایمان فقط برایت و برای رضایتت کار کنند و در راهت از هم جدا شوند))
........
طواف نساء و نماز طواف نساء نیز به پایان می رسد، اعمال تمام شده و برای قدردانی از این همه توفیق که خدا به تو داده، به سجده می افتی و خدا را سپاس می گویی و آنگاه به سمت کعبه می روی، و او را در آغوش می گیری و های های گریه می کنی...........
.....................................
آن روز 12 رجب بود و فردای آن روز میلاد امام علی(ع) بود.
..................................
 به یاد و عشق امام علی(ع)، آن قسمت از کعبه را که برای علی(ع) شکافته شده را بیشتر در آغوش می گیری و می بوسی، اینجا بوی علی را می دهد، بوی نور، بوی ولایت، بوی فاطمه و بیشتر بوی مهدی می دهد......
چه دوست داشتنی ست کعبه؛ گاه می بوسیش، گاه چشمانت را بر سینه اش می گذاری، گاه دستانت را بر او می فشاری و گاه سینه ات را به سینه اش می چسبانی ،گاه گریه می کنی و گاه می خندی  ......
حالا از گناهان پاک شده ای، اشک شوق و اشک توبه یکی شده و تو در بین زمین و آسمان لب باز می کنی و این گونه دعا می کنی:
               (( اللهم عجل لولیک الفرج..... و اجعلنا من انصاره و المستشهدین بین یدیه.....))
.............
از مسجدالحرام بیرون آمدم، کفش هایم را برده بودند، پولی هم ،همراه نداشتم تا بتوانم یک دمپایی بخرم تا کف پایم از گرمای سوزان ظهر تابستان عربستان در امان بماند، همانطور پابرهنه به راه افتادم.
گرمای آسفالت و سنگ های سیاه وداغ کف پاهایم را می سوزاند، اما این سوختن هم لذتی داشت، به هتل که رسیدم، پاهایم را شستم و وارد اتاق شدم، نگاهشان کردم، تاول زده و سرخ شده بودند، آخرین دعا را گفتم:
(( خدایا به ما توفیق ده تا پاهایمان فقط در راه تو و برای رضایتت قدم بردارند و  در رکاب مهدی(عج) بریده شوند))

 

+ نگاشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 0:0  توسط بی نشان  | 

سعی صفا و مروه شروع شد...............
من ومهدی در کنار هم قرار گرفتیم، کتاب دعایمان را در دست گرفتیم، با هم دعای دور اول سعی را می خواندیم که از بقیه جدا افتادیم.
به محلی که با چراغ سبزرنگ مشخص شده بود رسیدیم، از اینجا دیگر باید هروله کنان می رفتیم.
شروع کردیم به هروله کردن، به یکباره خنده و شوق ناگهان تبدیل به گریه شد، بغضمان ترکید و های های شروع کردیم به گریه کردن.
دست خودمان نبود هر دو داشتیم گریه می کردیم، یکی ذکر یا حسین می گفت و یکی ذکر یا زینب، گریه هایمان دیگر به فریاد تبدیل می شد، یا حسین، یا حسین، یاحسین....
به یاد روزی افتادم که بر بالای تل زینبیه زینب این گونه حسین را فریاد می کرد، یا حسین، یا حسین ...
حسینم گم شده ای روحم ای روح
نهادم خم شده ای روحم ای روح

....
دقیقا روزی برایم تداعی شد که برای اولین بار بالای تل زینبیه قرار گرفته بودم و یاد آن روز که وارد حرم حضرت زینب(س) شدم.
یاد شعری در ذهنم تداعی شد
صفا و مروه دیده ام
دور حرم دویده ام
هیچ کجا برای من کرببلا نمی شود.

کاروان حسین(ع) که هنوز از پس سالها در کربلاست،منتظر ما
راستی اگر من و تو در کربلا بودیم؛ در کدامین سپاه جای می گرفتیم؟
سپاه حسین یا ارتش یزید؟

کربلا - تل زینبیه ، سلام بر زینب


 

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 0:43  توسط بی نشان  |