سر از سجده بر می داری، کعبه مانندی پدر مهربان تو را به سوی خویش می خواند، او روح عظیم دارد و با تو سخن می گوید، دوست داری بروی نزدیک و با تمام وجود در آغوشت بگیریش و دستهایت را به دور کمرش حلقه بزنی، اما...
تو بسیار کوچک هستی و او بسیار بزرگ، تو مانند طفلی می مانی کوچک، لاغر و نحیف با دستانی کوتاه و او مانند پدری می ماند، تنومند، بسیار چاق،فربه و درشت هیکل، دستهایت کوچکتر از آن است که بتوانی به دور کمرش حلقه کنی و فقط مال تو باشد، تو این قابلیت را نداری.
او بسیار مهربان است و دوست داشتنی و تو شرمنده هستی از عمری گناه، اما خوشحال هستی که آمده ای و در کنار عزیزت قرار گرفته ای، از نگاه به او شاد می شوی، شادتر و شادتر، خوشحال خوشحال، و مسرور از این همه سعادت
او یاد علی(ع) را برایت زنده می کند و یاد پیامبر رحمت (ص) را و یاد مادرت فاطمه(س) و یاد..... و مهدی(عج) را که شاید همینجا باشد.......
بلند می شوی و با جماعت نزدیکتر می روی، بین دیوار کعبه و مقام ابراهیم(ع)، محدوده اصلی طواف.
قدری به دور سرش می گردی تا در برابر حجرالاسود قرار می گیری، طواف آغاز می شود.
اضطراب و شادی سراپای وجودت را فراگرفته، در هر دور از هفت دور طواف، ذکری و دعایی می خوانی. آرام آرام قدم برمی داری، نباید صورتت برگردد، سعی می کنی از قافله عقب نمانی ، هنوز خجالت می کشی به روی زیبای کعبه نگاه کنی، اما گاه نگاهی ریز به او می کنی و او با لبخندی، تو را همراهی می کند.
هر بار که به دور کعبه می گردی،عزیزی را می بینی ،چراغ های هدایت را، گاه احساس می کنی که پیامبر(ص) در کنار کعبه ایستاده و داری به دور سرش می گردی و او تو را نظاره می کند، گاه علی(ع) را در آنجا می بینی و گاه فاطمه(س) را و گاه امام حسن و امام حسین وتمامی ائمه پاک و پیامبران را...
و فراتر از آن معشوق و محبوبت را حاضر می دانی، دوست داری به دور خدایت بگردی، اما تو از خدایت جدا نیستی ، تو با او یکی هستی ، او همه جا هست و هیچ جا نیست، منزل اصلی اش در دل توست......
و تو از عمری غفلت خویشتن گریان می شوی، اما هنوز احساس خوشایند وصال تمام وجودت را تسخیر خودش کرده است.
دور اول ، دوم ، سوم..... و هفتم.
طواف تمام می شود، تمامی صورتت خیس خیس شده است، اشک به پهنای صورتت نشسته و از عرق شرمساری و توبه، تمام لباس احرامت خیس شده، اما این اشک ، اشک شوق است.
چه زیباست طواف عشق وطواف معشوق

به پشت مقام ابراهیم(ع) می روی و نماز طواف می خوانی، چقدر این نماز زیباست.
با خودت فکر می کنی، چقدر زیباتر می شد اگر نمازهایت را پشت امامت می خواندی، اما حیف........
بین رکن و مقام را نظاره می کنی همانجا که خورشید از آنجا طلوع خواهد کرد و تو هنوز در رویت خورشید می سوزی، اما خوشحال هستی که در اینجایی و منتظر رویت خورشید.
بلند می شوی و راهی کوه صفا می شوی، عجب حکایتی است این سعی صفا و مروه، یاد حسین می افتی و زینب و حج نیمه کاره حسین.
و سعی صفا و مروه شروع می شود...............( راستی در دعای عرفه دعایمان کنید)
سر بر داشته ای و ساختمانی با ابهت ، به رنگ سپید رنگ پاکی ها در برابرت ایستاده و تو را به سوی خویش می خواند، او بهترین جای زمین را در سینه اش نهفته است و با آن عظمت و بزرگی اش، تو را به سوی خویش می خواند، تو هم همرنگ او هستی سپید به رنگ عصمت و پاکی.
پاهایت می لرزند، به احترام این حرم امن الهی پاها را برهنه می کنی (( فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس...)) و صدایی که در حنجره ات می شکند، و سلام می دهی به محمد(ص) ، پیامبر پاکی ها و به خاندان پاکش و سلام می دهی به ابراهیم و خاندانش و به تمامی پیامبران.
آرام آرام قدم بر می داری ، اما پاهایت با تمام توانش، تاب نگهداری این پیکر لاغر و نحیفت را ندارد، می لرزند و بارها زمین می خوری، سر را به زیر انداخته ای.
پاهای لرزان، آرام آرام تو را از درب مسجد عبور می دهند، پاپوش هایت را هم در کناری می گذاری(این هم آخرین تعلق) تمامی بندهای دنیا را بریده ای، قدم به مسجد می گذاری، مسجدالحرام.
مسجد الحرام
اینجا همانجایی است که تمام انبیاء از آدم تا خاتم بر آن گام نهاده اند
اینجا همانجایی ست که مهدی (عج) ، منادی عدالت از آن ظهور پیدا خواهد کرد.
اشک همسفر خوبی شده، لحظه ای تنهایت نمی گذارد، سر را به زیر انداخته ای،ستون ها را یک به یک می گذرانی ، به چند پله می رسی، از آنها پایین می روی ، کف زمین هم همرنگ جامه توست ، سپید
فاصله چندانی تا کعبه نداری
سر بر سجده می گذاری و گریه می کنی ، و طلب عفو می کنی
مستاصل هستی و گریان، نادم هستی و پشیمان از عمری غفلت.
و امیدوار هستی به لطف ایزد منان
مانده ای بین خوف و رجا، از گناه خویش ترسانی و به رحمت خدای خویش امیدوار
....
سر بر می داری و آنگاه چشمانت به عزیزی آشنا می افتد.
سالهاست که می شناسیش، به تو لبخند می زند، و نورش صورتت را پوشانده، های های گریه می کنی،اما اشک ، اشک شوق است و گریه ، گریه وصال، مات و مبهوت مانده ای نمی دانی چه بگویی.
گاه می خندی از عمق وجود و گاهی می گریی حین سجود.
تو را با کعبه الفتی ست عمیق
اما چشمهایت سینه کعبه را می کاوند تا نگینش را بیابند
زمین نگین آسمان است وحجاز نگین زمین
حجاز نگین زمین است و مکه نگین حجاز
مکه نگین حجاز است و مسجدالحرام نگین مکه
مسجدالحرام نگین مکه است و کعبه نگین آن
اما کجاست نگین کعبه............. حجرالاسود نگینش نیست
مهدی (عج) نگین اوست، اما کجاست؟
مهدی جان کعبه از غم حسین تو هنوز رخت سیاه بر تن دارد ، او غمگین است از دوری تو
ای نگین عالم بیا ، بیا جانا که در غم هجران تو هنوز گریانیم.
........
می دانی که اولین دعایی که در اینجا بکنی قبول است؛ به سجده می روی و دست بر دعا برمی داری و با چشمانی گریان می گویی:
(( اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنی من شهدا فی سبیلک من المستشهدین بین یدیه))

کعبه با تمام زیبایی اش، در فراق مهدی(عج) جامه سیاه برتن کرده است.
از مسجد شجره خارج شدیم و به سمت شهر " مکه" روان گشتیم، شوق عجیبی در دلمان برای دیدن خانه خدا ایجاد شده .......... نه، فراتر از آن ؛ برای وصال
پرواز شروع شده، اوج گرفته ای ، و حالا در آسمان ها سیر می کنی، پاهایت از حصار دنیا جدا شده و بر بال ملائک نشسته ای، بال ملائک نه ، خودت پر گشوده ای و بال هایت آرام آرام تو را به عرش می برند، دائم بر زیر لب هایت ذکر استغفار می گویی و ذکر تسبیح
سبحانک یا لااله الا انت انی کنت من الظالمین
سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله......
....
قرار بوده در این مسیر قدری بخوابیم تا برای اعمال فردا خسته نباشیم، اما مگر می شود لحظه ای پلک بر هم بگذاری؟
راستی چه چیزی باعث شده که در اوج خستگی و بعد از دوشب بیداری نتوانی پلک بر هم بگذاری؟
شوق دیدن کعبه است؟قبله گاه مسلمین
شوق دیدن محل تولد علی(ع) است؟
شوق دیدن شهر نزول وحی است؟
شوق دیدن صفا و مروه یا دیدن محل تولد پیامبر(ص)، محل تولد فاطمه(س)
یا شوق دیدن نقطه شروع عدالت است.
همه این ها هست ولی این نیست.
فراتر از همه اینها، شوق وصال یار است، و عشقبازی با معبود؛ راستی که چه زیباست.
تا نزدیکی های مکه دائم تلبیه می گویی و مست می شوی از این تلبیه(( لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک....)) و ذکر می گویی، قرآن می خوانی و دعا و مناجات
ای کاش این شب را پایانی نبود، از تمام روزها و شب های زندگی ام شیرین تر است، شیرین تر از آن که به زبان آید یا تصویر، آن شب قدر که می گویند همین است.
عدد کیلومتر تابلوها کم می شود، مسجد تنعیم را می بینی ، حالا وارد حرم امن الهی شده ای.
مستاصلی نمی دانی چه باید بکنی.
.............
رسیدیم به هتل برای استراحتی کوتاه ، باید احتیاط کنی که چشم هایت به آینه نخورد تا خودت را ببینی، اینجا باید اسباب خودبینی را کنار بگذاری، بلکه خدای خود ببینی
وارد اتاق شدیم از دور بدون این که نگاهمان به آینه بیافتد سریع حوله ای برداشتیم و رویش را پوشاندیم تا رویمان را به ما ننمایاند.
.......
خستگی را نمی فهمی، وضو می گیری و سر سجاده می نشینی ، چیزی تا اذان صبح باقی نمانده ، شروع می کنی به دعا و مناجات، نماز شب هم در این شب زیباتر است.
اذان می گویند، شنیدن اذان اینجا بس زیباست ، آخر اینجا زادگاه اذان است
الله اکبر، الله اکبر........
نماز صبح یه جماعت خوانده می شود و جماعت راهی خانه خدا می شوند.......
به انتهای مسیر که می رسی یک تونل زیر زمینی است، از پله ها بالا می آیی و به سطح زمین می رسی
به یکباره صحنه ای آشنا برابر دیدگانت آشکار می شود ........

نمای بیرونی مسجد الحرام
می دانی دعا در این لحظه مقبول است
دست به دعا بر می داری
و این گونه دعا می کنی:" اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک"
به راستی که چه زیبا می شود ، اگر برات شهادت در رکاب مهدی(عج) را اینجا از خدا بگیری
صفوف نماز بر پا شده
بدنت می لرزد، سر نماز گریه می کنی، عجب نماز جماعت زیبایی است، همه یکرنگ شده اند و آماده پرواز
واینک نماز پایان یافته و همه عشاق مانند سیلی زیبا به سوی اتوبوس ها می دوند تا از آنجا راهی خانه خدا شوند.
فوج جوانان سپید پوش را می بینی
و به یکباره به یاد یک صحنه می افتی و این گونه دعا می کنی
" خدایا به ما توفیق ده، در خیل جوانانی باشیم که برای یاری مهدی(عج) فاطمه، به سوی خانه تو روان خواهند شد"
رسیدیم به مسجد شجره، یک هفته زندگی در مدینه ما را برای مهمانی خدا و یک مرگ آگاهانه آماده کرده بود، حالا زمان آن رسیده بود تا محرم شویم و به مهمانی خدا برویم.
حس عجیبی بود، هم عجیب و هم زیبا
اینجا باید تمام تعلقات زائد و دنیوی را کنار بگذاری تا بتوانی خوب پرواز کنی وگرنه بندها زمینت می زنند.
تمام وسایلت را در ساک در اتوبوس می گذاری، موبایل، ساعت، انگشتر، کفش ، پول ، کیف،عطر و... و آنگاه راهی مسجد می شوی.
عجب حکایتی است این بریدن
وارد مسجد شجره که می شوی انگار وارد بهشت شده ای، انگار سالهاست که می شناسیش، انگار سالها در اینجا زندگی کرده ای ، عجب حکایتی دارد این مسجد
برای غسل کردن می روی، در ابتدا تمامی جامه ها را از بدنت جدا می کنی و این هم از آخرین تعلق دنیوی.
آرام زیر لب شهادتین را گفتم (( اشهد ان لااله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علیا و اولاده المعصومین حجج الله ))،
در هنگام غسل کردن به یاد روزی می افتی که اموات را غسل می دهند، و ذکر توبه می گویی: ((استغفرالله ربی و اتوبو الیه))
بعد از غسل آرام آرام و ذکر بر لب، لباس احرام را بر تن می کنی، دو حوله احرام بدنت را به دوقسمت تقسیم کرده و می پوشانند، عجب حکایتی است این لباس احرام، به یاد کفن پوشیدن می افتی.
در این لحظات حتی یک لحظه اشک امانت نمی دهد و دائم ذکر استغفار بر لبانت جاری است.
وقتی بیرون می آیی صحرای محشر است همه کفن پوشیده اند و آماده حساب.........
این بار به داخل مسجد می روم و نماز می خوانم، الله اکبر این نماز هم آدم را یاد یک نماز می اندازد، نماز میت، در نماز بدن آدم مثل بید می لرزد، گریه امان نمی دهد، از بس می گریی می ترسی که نمازت در اثر این گریه به هم بخورد ، اما چه می توان کرد، خدا فرصتی در اختیار انسان قرار داده تا در زندگی طعم مرگ را بچشد و طعم قیامت را
اما لحظه لبیک گفتن عالمی است فرای همه اینها
روحانی های کاروان ها جلو ایستاده اند و به حجاج یاد می دهند که چگونه لبیک بگویند و چگونه نیت کنند.
عجب ذکری است این لبیک
دهانت را باز می کنی و شروع به گفتن می کنی: (( لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک....))
اشک به پهنای صورتت گسترش یافته است و تا گلویت از آن خیس شده است، دارد بند بند وجودت از هم جدا می شود، ناخودآگاه رو به بالا کشیده می شوی ، دارد روح از بدنت خارج می شود، دقیقا مانند جان دادن است.
ای کاش این لبیک را پایانی نبود، تمامی اعضای بدنت به لرزه افتاده و در گرمای مرداد ماه مدینه بدنت مثل یخ شده و دندان ها به هم می خورند و می لرزی شدیدتر از بید
ناگاه به سجده می افتی و های های گریه می کنی:
خدا ، خدا ، خدا ،خدا
خدا،خدا، خدا، خدا
نکن مرا ز خود جدا
خدا خدا خدا خدا
سبحانک لااله الا انت انی کنت من الظالمین
خدای من ، خدای من ، خدای من ، خدای من
عجب زیباست این عشقبازی با محبوب
الان گوشه ای از این حدیث قدسی را درک می کنی: (( اگر بندگانم می دانستند که من چقدر مشتاق دیدنشان هستم هر لحظه از شوق وصال، جان می دادند))
خدای من خدای من
راستی که چقدر دیر شناختمت
آرام آرام مناجات حضرت امیر می خوانی و های و های گریه
مولای یا مولای
حالا دیگر همه وسایلمان را فرستاده بودیم مکه، تنها چیزی که داشتیم لوازم ضروری مان بود و لباس هایمان،
لباس هایمان را در آوردیم و به جای آن کفن پوشیدیم، آری لباس احرام دقیقا مثل کفن است،.
هنوز احرام نبسته بودیم، اما برای آن که در مسجد شجره راحت باشیم از همین مدینه لباسهایمان را کندیم و کفن هایمان را پوشیدیم.
دو قطعه حوله که یکی نیم تنه بالا و دیگری پایین را می پوشاند، احرام بستن بچه ها هم خودش دیدنی بود، چون قبلا به ما آموزش نداده بودند هر کس یک مدل احرام بسته بود، یکی دو نفرمان که حسابی خنده دار شده بودیم، حمید هم از بس حواسش جمع بود لباس احرامش را هم قاطی وسایلش فرستاده بود مکه.
با همین وضع رفتیم پایین ، جلوی هتل که برویم مسجد شجره.
یکدفعه حاج سعید قاسمی که برای بدرقه بچه ها آمده بود ، ما را در آن اوضاع دید، با خنده و شوخی کلی بارمان کرد، به من و محمدرضا هم چند راهنمایی کرد تا حداقل یک مقدار وضعمان بهتر شود.
همانجا آخرین عکس یادگاری مدینه مان را با حاج سعید جلوی در هتل گرفتیم.

از راست به چپ: حمید- اسماعیل-سید مهدی- محمدرضا -حاج سعید قاسمی - کمیل- و بنده حقیر
توی اتوبوس کم کم صدای روضه و گریه بچه ها بلند شد.
مدیر کاروان گفت: عجب عالمی دارند این بچه های دانشجو تا دو دقیقه پیش می خندیدند و توی سر و کله همدیگر می زدند و حالا هم صدای گریه شان از همه بلندتر است.
همه با هم دعای فرج می خواندیم.
خدایا به ربانیتت قسم می دهم
و به رحمانیتت قسمت می دهم
خدای به کرمت قسم ،
خدایا به عزتت قسم،
خدایا به آبرو داران درگاهت
خدایا...
در ظهور مهدی فاطمه(عج) تعجیل بفرما
هر قدمی که از مدینه دورتر می شدیم دلتنگی مان برای مدینه بیشتر می شد، همه حسرت می خوردند از این جدایی.
اما دیگر کسی طاقت ماندن در مدینه را هم نداشت
روضه و اشک و دعا بود که تا مسجد شجره در فضای اتوبوس و کاروان حکم فرما بود.
و اما ورود به مسجد شجره
آن روز وسایلمان را جمع کردیم و سوغاتی هایی که برای خانواده گرفته بودیم را در ساکهایمان چیدیم و ساکها را تحویل مسئولین کاروان دادیم تا به مکه ببرند.
نزدیک اذان صبح شد، غسل زیارت کردیم و راهی مسجدالنبی(ص) شدیم، بعد از خواندن نمازهای نافله شب و نماز جماعت صبح، برای خداحافظی راهی بقیع شدیم.
و این آخرین زیارتمان در بقیع ، روز میلاد امام جواد(ع) بود و به همین خاطر زائرین با شوق بیشتری برای زیارت آمده بودند تا این روز فرخنده را به اجداد مطهر این امام همام تبریک بگویند.
اما وهابی ها این بار به شدت بدتر از روزهای قبل رفتار می کردند؛ حتی نمی گذاشتند زائرین به پنجره های فولادین بقیع نزدیک شوند و یا زیارتنامه بخوانند، رفتارشان خشن تر و اهانت آمیزتر شده بود.
بچه های گروه حال عجیبی داشتند و گریه هایشان سوز بیشتری بود، گریه ها بوی رفتن می داد و نارحتی بیشتر به خاطر رفتار بد آن وهابی ها.
چشمانم به قبور مبارک ائمه بود و حرص می خوردم، دندان هایم به هم فشرده تر می شد و نارحتی ام بیشتر، این بار نمی خواستم در برابر دیدگان آن دشمنان خدا گریه کنم ، به یکباره بر زمین افتادم.
کمیل دوید و کمکم کرد و مرا به گوشه ای برد و آنگاه بغض هر دویمان ترکید.
تا طلوع آفتاب در آنجا بودیم ؛ از دلمان نمی آمد زیارت وداع بخوانیم؛ وهابی های ... آمدند و زائران را بیرون کردند و ما هم با چشمانی سرخ و اشکبار زیارت وداع را خواندیم و بیرون آمدیم.
...
ظهر دوباره غسل زیارت کردم و برای نماز ظهر به حرم پیامبر (ص) آمدم.
بعد از نماز جماعت؛ گاه به پشت قبر مبارک پیامبر(ص) می رفتم و گاه در پشت محراب پیامبر(ص) و گاه در فضای بین محراب و منبر نماز می گذاردم.
خداحافظ مدینه ای شهر پیامبر
خداحافظ ای شهر غربت
خداحافظ ای محراب و منبر پیامبر
خداحافظ محراب تهجد
خداحافظ ای بقیع غربت گرفته
خداحافظ ای پیامبر رحمت(س)
خداحافظ فاطمه(س) جان ای مادر خوبی ها
خداحافظ ای امام حسن(ع) غریب مدینه
خداحافظ ای سید الساجدین، ای زینت عابدان
خداحافظ ای باقرالعلوم(ع)، ای فرزند حسن و حسین(ع)
خداحافظ ای امام صادق(ع) ای آن که همه علوم را از تو آموختند
خداحافظ ای مادر عباس، ام البنین
خداحافظ ای شیعیان مظلوم مدینه
و خداحافظ ای شهر مهدی فاطمه(س)
مولای من دعایم کن
خداحافظی خیلی سخت بود، خیلی سخت، مخصوصا برای ما که عزیزمان را نیافته بودیم و بر سر مزار مادرمان فاطمه(س) نگریسته بودیم.
ذکر آخر من و دوستانم این بود:
یا فاطمه، من عقده دل وا نکردم
گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم
آمدم بیرون از حرم اما چه آمدنی.......
داشتیم راهی مکه می شدیم، بچه ها توی هتل سینه زنی راه انداختند و با گریه ذکر مصیبت علی(ع) و فاطمه(س) را می خواندند، یکباره یکی حرفی زد که جگر بچه ها آتش گرفت:
: بچه ها شکر خدا مکه، بقیع نداره
و آنگاه صدای های های گریه بچه ها کل هتل را به لرزه درآورد.
....

روزهای در مدینه بودن می گذشت و هر روز بیشتر بر غربتمان افزوده می شد، هر روز نمازهای صبحمان را به جماعت در مسجد النبی(ص) می خواندیم و آنگاه راهی بقیع می شدیم.
به خانم ها اجازه ورود به بقیع را نمی دادند و آنها از پشت پلکانی که بسیار پایین تر از درب و پنجره های بقیع بود سلام می دادند و غریبانه می گریستند و با دلی شکسته تر باز می گشتند.
در مدینه یک چیز را خوب درک می کردی ؛ غربت، غربت و غربت
شنیده بودم مولایمان مهدی(عج) در مدینه منزلی دارد، گاه در کوچه های مدینه چشم می گرداندم و می گریستم و گاه در کنار قبر پیامبر(ص) و گاه در بقیع.
دعاهای خودمان را فراموش کرده بودیم و فقط یک دعا بر لب داشتیم:{{ اللهم عجل لولیک الفرج}}
همه نیک می دانستیم که این غربت، تنها با آمدن مهدی فاطمه(عج) پایان خواهد یافت.
......
شش روز در مدینه با غربتی عجیب گذشت و تنها چیزی که تسکینمان می داد، گریه بود و خواندن زیارت جامعه کبیره : (( السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و موضع الرساله، و مختلف الملائکه و....))
بویژه این بخش از زیارت جامعه که خطاب به اهل بیت می فرماید (( ... من اتبعکم فالجنه ماواه و من خالفکم فالنار مثواه، و من جحدکم کافر، و من حاربکم مشرک و من رد علیکم فی اسفل درک من الجحیم و...))
واین زیارت جامعه بود که به ما شادی می داد و آراممان می کرد و دلمان قرص می شد.
و روز هفتم ....
از ضلع شمالی حرم پیامبر که خارج شوی کوهی بلند در برابرت خودنمایی می کند که نامش یادآور خاطرات تلخ وعظیم از صدر اسلام است.
کوه احد، که فاصله اش تا حرم پیامبر (ص) بیش از پنج کیلومتر است.

خاطرات تلخی چون
شکست لشگر اسلام به خاطر حس طماعی عده ای از مسلمان نماها برای جمع آوری غرامت جنگی
شهادت حمزه مدافع و عموی عزیزپیامبر
زخمی شدن پیامبر(ص)
شکست دندان مبارک ایشان
و حماسه علی(ع) در حمایت از پیامبر و ذکر (( لافتی الا علی، لا سیف الا ذوالفقار))
و....
و تلخترین خاطره آن
گریه های غمناک فاطمه(س) در فراق پدر و در غربت همسرش حضرت علی(ع) و بر ظلم هایی که بر برترین بانوی عالم رفت.
و بر غربت شیعه
آنگاه که به حضرت زهرا(س) گفتند : ای فاطمه ،گریه هایت آزارمان می دهد در جای دیگری گریه کن
آنگاه فاطمه(س) به کوه احد می رود و در کنار قبور مطهر عمویش و شهدای احد به درد دل و گریه می پردازد.
.....
وقتی راهی احد می شوی ، می گویی در عوض بقیع ؛ اینجا می توانم سیر گریه کنم .
اما...
احد و حمزه هنوز هم غریب است و بوی گریه می دهد، دو دیوار بتنی به دور قبر حمزه کشیده اند و چند وهابی ملعون که فارسی را خوب می دانند، تو را از کنار قبرها می رانند و دست فروشانی که فضای معنوی آن را پاک به هم ریخته اند.

اینها همه بر غربتت می افزایند
ای جانم به فدایتان ای غریبان مدینه
و به فدایت ای مهدی جان همه وجودم، بیا بیا بیا
بنویسید به روی قبر و به روی کفنم
عاقلا دیوونه امام رضا منم منم
قربون امام رضا(ع) که هر وقت کار مهم و حاجت بزرگی داشتم ایشون واسطه خیر شدند.
تابستان 82: راه کربلا تقریبا باز شده بود و همه آشناها راهی حرم آقا می شدند، قانونی و غیر قانونی، قسمت شد 20 روز طرح ولایت را مشهد باشیم.
نذری کردم 14 روز روزه هدیه به آقا ، روز آخر وقتی از حرم می آمدم بیرون انگاری در و دیوار حرم می گفت : برو حاجتت گرفتی.
طولی نکشید در عرض 3 ماه دوبار راهی کربلا و نجف و سامرا و کاظمین شدم، قانونی قانونی
دو سال بعد تابستان 84 بعد از زیارت آقا راهی سوریه شدیم
و
سال تحویل حرم آقا بودم، زنگ زدم به استاد عزیزم،: سلام حاج آقا در مشهد الرضا دعاگوییم.
استادم: مهدی جان حلال کن چند روز دیگه من هم عازم مکه و مدینه ام
همانجا از آقا زیارت مدینه و مکه را خواستم.
رسیدم تهران یکی از بچه ها اتفاقی ما را دید و گفت: سید می آیی بریم حج؟
...........
