تبليغاتX
بی نشان
سلام بر مادر بی نشان و بر مولای بی نشان و بر دانشجوی بی نشان

آسمان اشک هایش را حواله زمین می کند، او هم دارد در این غم می گرید، آخر علت خلقتش را به صاحبان این قبور پاک مدیون است، زمین و آسمان همدلی شان را آغاز کرده اند و هر دو بنای گریه کردن گذاشته اند.

قبور ائمه مظلوم بقیع - کبوتران غریب بقیع

یک بقیع و یک بیابان بی کسی-  عکس هوایی بقیع

یک بقیع و یک بیابان بی کسی

آری خلقت زمین و آسمان و همه موجودات عالم طفیلی وجود پاک محمد(ص) و علی(ع) و فاطمه(س) و فرزندان طاهرینشان است، همان ها که عاشق خدا بودند و خدا عاشقشان، همانهایی که پاکی را به زمین و آسمان هدیه داده بودند.
و روزی عده ای از فرزندان شیطان، همان دشمن قسم خورده انسان، همان رانده شده از درگاه خداوند، بارگاه ملکوتی فرزندان پیامبر(ص) را خراب کردند.
وای که چقدر زمین آن لحظه شرمنده شد، از این که فرزندان شیطان همان وهابیون آل سعود، همان فرزندان انگلیس ملعون، بر روی خاک پاکش، داشتند قبور بهترین موجودات عالم را نابود می کنند، و آسمان از نگاه به این صحنه ها شرمسار شد، آن روز 8 شوال بود.
....
و امروز 8 شوال است.
زمین و آسمان به یاد آن روز افتاده اند و دارند می گریند، آنها در انتظار وارثشان می گرید ، در انتظار فرزند این نورهای پاک.

نگاه حسرت بار زائران ائمه مظلوم بقیع

نگاه های حسرت آلود زائرین ائمه مظلوم "بقیع" و بغض هایی که در گلو می شکنند

خورشید مدینه نیک می داند که باید از بقیع طلوعش را آغاز کند

خورشید مدینه هم طلوعش را از بقیع آغاز می کند

بقیع

مهدی(عج) خواهد آمد و مظلومیت را از این قبور دور خواهد کرد، آنگاه دیگر از پشت میله ها این قبور پاک را نخواهیم نگریست

+ نگاشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 0:9  توسط بی نشان  | 

در مدینه بعد از زیارت قبور حضرت رسول(ص) و امام حسن(ع)، امام سجاد(ع)، امام باقر(ع)و امام صادق(ع) حالا چشمهایت بدجوری به جستجو مشغول می شوند.
چشم هایت هر طرف را می گردد بلکه قبر مطهر فاطمه(س) را بیابد، گاهی به بقیع سر می زنی و آنجا زیارت حضرت زهرا(س) می خوانی ،می گویی شاید فاطمه(س) را علی(ع) در  بقیع پنهان کرده است، جای جای بقیع را می بویی و می گویی شاید اینجا مزار مادرم است.

بقیع بوی فاطمه را می دهد- گنبد سبز و کبود مسجد النبی

نمای حرم پیامبر(ص)، دو گنبد سبز و کبود مدینه، از بقیع


گاهی به مسجد النبی می روی و کنار قبر پیامبر(ص) می ایستی و رو به پیامبر می کنی و به ریحانه اش سلام می کنی، شاید فاطمه بر روی سینه پدر خفته باشد.

نمای زیبای غروب در مسجد النبی(ص) از بین الحرمین مدینه

غروب غمگین مدینه- عکاس دوستم محسن رنگین کمان


و گاهی سر بر زمین بین الحرمین، آنجایی که زمانی کوچه بنی هاشم بوده می روی و جای جای آن را می بویی و می بوسی...
و گاهی پشت خانه فاطمه(س) می روی ، سکوی تهجد پیامبر - آنجایی که پیامبر(ص)، نماز شب ها و نمازهای مستحبی دیگرش را می خوانده است- سر بر سجده می گذاری و تو هستی و خلوت اشک و سجود


سکوی تهجد، پشت خانه حضرت فاطمه(س)

پشت خانه حضرت زهرا(س) محل قبلی محراب تهجد

سکوی تهجد، محل اقامه نمازهای مستحبی پیامبر(ص) ، پشت خانه حضرت زهرا(س)

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 1:8  توسط بی نشان  | 

شب اول برایمان خیلی سخت گذشت.
صبح نزدیک اذان صبح بود که از خواب بیدار شدم و دو رکعت نماز خوانده و راهی حرم نبوی شدم، بعد از زیارت و نماز و دعا عزم زیارت ائمه مظلوم بقیع را نمودم .
به طرف باب البقیع حرکت کردم، فاصله کوتاه حرم نبوی تا درب بقیع برایم مثل سالها می گذشت، آرام آرام ذکر زیارت می خواندم و با اشک تا درب بقیع همراه بودم.
پایین پله های بقیع که رسیدم ، بغضم سنگینتر شد، آرام آرام تا درب بقیع رفتم، دیگر جانی برایم نمانده بود، بالاخره به پشت درب اصلی بقیع رسیدم، بعضی ها آنجا ایستاده بودند و یارای داخل رفتن نداشتند و همانجا شروع به زیارتنامه خواندن کرده بودند.
بعد از دیدن آن نرده های اطراف حرم ائمه ،دیگر نمی توانستم بغضم را نگاه دارم، بغضم ترکید و های های شروع کردم به گریستن .
آرام آرام قدم بر می داشتم تا رسیدم پشت نرده ها و آن قبور مظلوم را دیدم ، اشک هایم جاری می شد و شانه هایم به شدت تکان می خورد ، و صدای گریه ام ناخواسته بر می خواست،

بقیع- قبر امامان مظلوم، امام حسن(ع)، امام سجاد(ع)، امام باقر(ع)، امام صادق(ع)

ردیف پشت از چپ به راست قبر مطهر امام حسن(ع)، امام سجاد(ع)، امام باقر(ع)، امام صادق(ع)


یک دفعه آن وهابی که پشت نرده ها مشغول تهمت شرک دادن به ما شیعیان بود فریاد زد : ساکت ، گریه نکنید ، گریه ممنوع
و بعدی فریاد زد :آهای زیارتنامه و دعا ممنوع و شروع کرد به گفتن اراجیف، که اینها مرده اند، شما مرده پرستید، شما اینها را شریک خدا قرار داده اید و از این مرده ها کاری بر نمی آید، خدا واسطه نمی خواهد و از این حرف ها...
در آن حال دلم بیشتر سوخت و گریه امانم نداد، زیارتنامه را هم نمی توانستم بخوانم، چفیه را بر سرم کشیدم و از بقیع زدم بیرون
صورتم را با چفیه ام پوشانده بودم و به سرعت به طرف هتل می دویدم، خدایا این راه چرا این قدر طولانی ست
چند بار پاهایم به هم گیر کرد و نزدیک بود با صورت به زمین بخورم، چندین طعنه خوردم و چند بار به دیوار اصابت کردم،.
فدایت شوم یا امیر المومنین چقدر سخت بود آن لحظه ای که خبر شهادت فاطمه(س) را شنیدی، شنیدم آنگاه در آن مسیر کوتاه بارها با صورت زمین خوردی
به هتل که رسیدم فوری رفتم توی اتاق،
اینجا دیگر کسی به خاطر گریه کردن توبیخم نمی کرد، شرو ع کردم به گریه کردن
اول اشک بود، بعد با هق هق همراه شد و بعد با تکان های شانه هایم، و بعد های های صدایم ...... ناگاه دیدم که از صدای فریادم کمیل که خواب بود بیدار شده و مرا نگاهداشته تا ساکت شوم
بچه های دیگر هم از اتاقشان آمدند، محمد رضا و اسماعیل و حمید هم به کمیل ملحق شدند، دست و پا و شانه هایم را گرفته بودند تا کمتر تکان بخورم ............
اما تو چه می دانی که بقیع کجاست ، من که نفهمیدم
به فدای چشمان گریانت ای مهدی فاطمه(عج)، خدا کند که بیایی

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 0:14  توسط بی نشان  | 

کمی بعد از این که رسیدم هتل،با سید مهدی و کمیل رفتیم پیش حاج سعید، چهار نفری با هم  به سمت بقیع راه افتادیم.
حاجی بین راه با شوخی و خنده و خاطره تعریف کردن هایش می خواست قدری بچه ها را از آن حالت بغض کرده و غربت زده در بیاورد ، بین راه هم موقعیت جغرافیایی شهر و مسجد النبی و خیابان های اطراف را برایمان تشریح می کرد و از هر کجا توضیحی برایمان می داد، مثل همه روایت هایش از جنگ، این هم توفیقی بود برای ما...
رسیدیم به بقیع، درب بقیع بسته بود، وارد فضای بین الحرمین شدیم، یک طرفمان حرم نبوی بود و یک طرف حرم ائمه بقیع........
همانجا روی زمین نشستیم، شب جمعه بود و آن فضا پر بود از شیعه های ایرانی و عربستانی و جاهای دیگر، غربت سنگینی آنجا حکم فرما بود، مخصوصا که می دانستیم این فضای صاف صیقلی یک زمانی کوچه بنی هاشم بود، کوچه وسیلی......................
کتب ادعیه را باز کردیم، شروع کردیم به دعای کمیل خواندن، اول از همه کمیل شروع کرد ؛ چند خطی که خواند بغض راه گلویش را بست و مفاتیح را داد دست من، به یک صفحه نرسیده بود که شدت گریه هایم امان مرا هم برید، اوضاع سید مهدی از ما دو تا هم بدتر بود، حاجی کتاب را گرفت و شروع کرد به کمیل خواندن...


او می خواند و ما گوش می دادیم، او می خواند و ما گریه می کردیم، او می خواند و بغض های ما سر باز می کرد، او می خواند و.....
عجب شب جمعه ای بود........
دعا که تمام شد، اطراف را نگاه کردیم از آن وهابی ها و شرطه ها خبری نبود ، شروع کردیم به خواندن فرازهایی از ندبه، بعد زیارت عاشورا و روزه و آخرش هم لعن دشمنان علی و فاطمه و... دعا ، اول دعای فرج بعد آقا و امام و شهداء و شیعیان لبنان و مردم فلسطین و دوستان حزب اللهی و........ آخرش هم قدری به شوخی و خنده
حالا دیگر قدری دلمان خنک شده بود


حاج سعید قاسمی در حال خواندن دعای کمیل

+ نگاشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 5:20  توسط بی نشان  | 

...................

مرا که دید آرام تر شد،کم کم حالش طبیعی شد
سلام کردم و باب سخن را باز کردم.
--: مثل این که شما هم مثل ما وارد اینجا که شدید، خیلی احساس غربت کردید، نمی دانم چه حکمتی هست که آدم وارد مدینه که میشه، همه غم و غصه های خودش به کناری می رود و یک غم بسیار بزرگتری بر دلش می نشیند.
=: اولاد فاطمه(س) وارد اینجا که می شوند همین طوری می شن
--: شما هم از سادات هستید؟
=: بله
--: آدم اینجا فقط دلش مهدی (عج) را می خواهد، و تنها دعایش فرج آقاست.
=: درسته، اتفاقا اینجا یکی از همان میعادگاه هاست..
..........
حرف های زیادی بین ما رد و بدل شد و هر دو گلهی با حزن و گاهی اشک و گاهی امید حرف می زدیم.
وقتی از ایشان اسمشان را پرسیدم؛ خودشان را (( سید رضا .... )) معرفی کردند ، توصیه های قشنگی به من کرد توصیه هایی خوب و راهگشا
خیلی برایم لذت بخش بود این آشنایی، از ایشان خواستم تا شماره تلفن یا آدرسی از خودش به من بدهد ولی از این کار امتناع کرد و گفت : به زودی همدیگر را می بینیم.
اذان عشاء گفته شد و ما از هم جدا شدیم
توی مسیر به او و توصیه هایش فکر کردم و خودم و حجاب گناهم
.............
الهی از ما بگذر بخشش از بزرگان است، به قول امیرالمومنین علی(ع) در مناجات مسجد کوفه:((مولای یا مولای انت الکبیر و انا الصغیر و هل یرحم الصغیر الا الکبیر))

+ نگاشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 0:54  توسط بی نشان  | 

نماز مغرب را که در کنار درب خانه مادرمان زهرا(س) خواندیم، دیگر طاقت نیاوردیم آنجا بمانیم.
با سید مهدی، به سمت درب شمالی حرم – به طرف هتل- راه افتادیم، نزدیک درب خروجی بودیم که یکباره چشمم به یک آقای ایرانی درشت هیکلی افتاد که روی زمین نشسته بود و رو به حرم پیامبر(ص) اشک می ریخت، آرام و بی صدا اشک می ریخت ولی شدت گریه اش طوری بود که تمام بدنش می لرزید و به شدت تکان می خورد.
با سید مهدی از حرم خارج شدیم، ولی فکر آن مرد از ذهنم خارج نشد و بدنم شروع به لرزیدن کرد.
رو به سید مهدی گفتم: شما برو من باید برگردم
---: خوب من هم با تو می آیم.
=: نه می خواهم تنها باشم.
با حالتی عجیب و روحی منقلب برگشتم و کنار آن مرد نشستم.
...................

 

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 23:31  توسط بی نشان  |