به هتل که برگشتم آن قدر خسته و بی رمق و غمگین بودم که حتی صبحانه هم نخوردم و همه اش در فکر این غربت بودم.....
تا موقع ظهر توی همون اتاق بودم ....
نزدیک اذان ظهر باز غسل زیارت کردم و به سمت حرم نبوی به راه افتادم، دوباره غصه توی قلبم تلمبار شد، بعد از نماز نزد قبر حضرت رسول(ص) رفتم و باز بغضم را فرو خوردم از درب مقابل قبر حضرت به قصد دیدن دو درب اصلی حرم بیرون آمدم.
(حرم دو درب مهم دارد یکی *باب جبرئیل* که مقابل منزل حضرت زهرا(س) بوده و دیگری *باب بقیع* که رو به بقیع است و کوچه بنی هاشم سابق فاصله بین باب بقیع و خود بقیع بوده که به همت وهابی های تولید انگلیس ملعون اثری از آن نمانده است)

درب سمت راست باب جبرئیل و سمت چپ باب بقیع
همین که چشمم به نام های باب جبرئیل و باب بقیع افتاد، به یکباره منفجر شدم خدایا جبرئیل برای ورود به خانه فاطمه اینجا اجازه می گرفته و آنگاه غاصبین ولایت، با فاطمه چه کردند.
می خواستم درب خانه حضرت رهرا(س) را ببینم ولی منصرف شدم وبا حالتی منقلب برگشتم.
.....
قبل از اذان با دوست دیگرم که همنام بودیم و هر دو از سادات به سمت حرم راه افتادیم، این بار بعد از دخول به حرم قدری آن را دور زده و با خواندن اذن دخول وارد حرم شدیم و در برابر دیدگانمان درب خانه حضرت زهرا(س) را دیدیم...
مانده بودیم چه کنیم، سر بر شانه های همدیگر گذاشتیم و های های شروع کردیم به گریستن

دری که در محل قبلی خانه حضرت زهرا(س) بنا گردیده است
وارد حیاط مسجد شدیم، کم کم غربت داشت توی دل هایمان جا می گرفت
بعد از اذن دخول خواندن و اجازه از رسول الله و اهلبیت پاکشان، وارد حرم شدیم
بغض سنگینی بر گلویم فشار می آورد ، اذان صبح که قرائت شد این بغض و احساس غربت بیشتر شد.
آنها عبارت زیبای *اشد ان علی ولی الله* را حذف کرده بودند، و همچنین ((حی علی خیر العمل)) را برداشته بودند و به جای آن می گفتند ((الصلاه خیر من النوم)) یعنی نماز بهتر از خواب است
خدای من این چه جمله ایست و این حرف ها چیست
این جمله ابتکار عمل عمر بن الخطاب ملعون است و گفته اگر در اذان گفته شود *حی علی خیر العمل* آن گاه مردم به جهاد نمی روند.
خدایا این موجود چقدر احمق بوده
موقع خواندن نماز تعجبم بیشتر شد آنها دستهایشان را می بستند * باز هم ابتکار عملی از همان عمر ملعون قاتل مادرم فاطمه* گفته بود این حالت تعظیمی است بهتر چون غلامان در برابر اربابشان دست به سینه می ایستند ما هم این کار را بکنیم.
در حمد و سوره ((بسم الله الرحمن الرحیم)) نمی گفتند،سوره را از وسط آغاز می کردند و نیمه رها می کردند و ...، که همه بدعت هایی در دین بودند
...
ولی دلیل غربت چیزی فراتر از آن بود
تمام مدینه بوی غربت می داد و غم
نزد قبر حضرت رسول که می رفتی آنها دور قبر را دو دیوار کشیده بودند و قبر مبارک آن حضرت (ص) بین دیوارهایی سیاه و محیطی تاریک و در کنار دو ملعون محبوس بود و دور آن هم شبکه ای فلزی با تنها یک روزنه کوچک که تازه از داخل آن دیوار درونی را می دیدی و حتی اجازه دیدن آن را هم به این راحتی نمی دادند، آن ملعونین کارهای زشت و اهانت های دیگری هم می کردند...
وای خدا چقدر پیامبر (ص) غریب بود
بیشتر از آن تحمل نداشتم آنجا بمانم از دور دیوارهای بقیع آشکار بود و مردم به سوی آن روان، نرفتم بقیع تحملش را نداشتم و به سرعت از حرم خارج شدم.
دوست داشتم از همینجا برگردم وای که چقدر اینجا غریب است.

دیوار دوم اطراف قبر محبوس پیامبر اعظم (ص)
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید خدایا یعنی چی می شه، مانده بودم بین خوف و رجاء
از لحظه پرواز تا فرود همهاش تو فکر بودم، یک ربعی چشمهایم روی هم رفت یکباره صدایی از بلندگو گفت:....
تمام چهار ستون بدنم لرزید ، خدایا یعنی رسیدیم...اشک در چشمان همه بچه ها پرشده بود و دل هایمان پر آشوب بود.
توی فرودگاه ما را چون جوان بودیم و چهره های تابلو داشتیم بیشتر تفتیش و اذیت کردند و نقشه هایی که همراهم بود را گرفتند و کلی اذیت کردند ولی بالاخره از دست آنها هم خلاص شدم
سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به سمت هتل همه می گریستیم و هر کسی برای خودش چیزی زمزمه می کرد
رسیدیم هتل و غسل زیارت کردیم و به راه افتادیم از هتل بیرون آمدم تا اذان صبح چیزی نمانده بودم چند قدمی از هتل فاصل گرفتم و به خیابان اصلی وارد شدم
....
من بودم و صحنه ای که در برابرم ظاهر شد...

مدینه النبی - ضلع شمالی مسجدالنبی(ص) ، حرم پاک پیامبر(ص)
هم زیبا بود و هم آشنا و من بودم و اشک
وَ الَّذينَ هاجَرُوا في سَبيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ ماتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقينَ (58)
موقع وداع با خانواده بود....
اول از همه بابا آمد جلو ، باید به گونه ای مناسب از زحماتش تشکر می کردم، .. شاید این رفت بازگشتی نداشت....
دست های پدرم را در دستم گرفتم و ملتمسانه و بغض در گلو، گفتم: بابا حلالم کن و بعد خم شدم دست هایش را بوسیدم پدرم سرم را بلند کرد و با چشمانی اشکبار صورتم را بوسید، حرفهایش در گلویش گیر کرد و من را حواله مادرم کرد.
وضع مادرم بهتر از پدرم نبود ، رو به مادر گفتم: ببخش منو، حلالم کن و در آغوش کشیدمش و دستهایش را بوسیدم ، مادرم هم با دستهایش صورتم را بلند کرد و پیشانی ام را غرق بوسه کرد....
موقع خداحافظی هر کسی به یک نحوی خداحافظی می کرد و التماس دعا می گفت
.... خدایا من آمدم همه هستی ام به فدایت
به جمع سایر دوستانم پیوستم
حمید: سلامتی سادات صلوات
......
هر کسی حال خاصی داشت اما یک چیز بین همه ما مشترک بود، گاه می خندیدیم و گاه می گریستیم همه ما مستاصل بودیم و بین خوف و رجا گیرکرده بودیم و همه شرمنده از عمری گناه و معصیت بودیم و همه امیدوار به لطف و کرم حضرت دوست
دیگر وقت رفتن رسیده بود، با همه دوستانم خداحافظی کرده بودم و از همه دل کنده بودم، وسایلم را جمع کرده بودم و برای آخرین بار به اتاقم نگاه کردم....
همه چیز مرتب بود، وصیتنامه ام را نوشته بودم و آخرین سفارشات را هم به چند نفر از نزدیکانم کرده بودم.
دیگر باید می رفتم و چه رفت زیبایی بود...
....